جوراب های بهشتی!

جوراب های پاره پاره ام را که دیده بود ،یک جفت جوراب تمیز پشمی را که مادرش برایش بافته و فرستاده بود،آورد و با اصرار گفت :« این ها را بپوش!»

جوراب ها را پوشیدم و پرسیدم : « خوب ، به جای اینها چه بهت بدم ، یه چیزی ازمن بخواه!»
داشتم با خودم فکر می کردم چه دارم که بهش بدم ! سرش را پایین انداخت و گفت : اتفاقا" خودم هم می خواستم بگم ، روم نمی شد . »
گفتم : « بگو ! »
گفت : « اگه رفتی و شهید شدی ، ما را هم ببر ، یادت نره ... »
این حرف سید مهدی حسینی تکانم داد . گفتم : « خدایا ، این کجاست و ما کجا ! »

مسئول دیده بانی واحد بود .

در حلبچه پرواز کرد .


پی نوشت:

- مرحوم دولابی می فرمود:اگر به یک فقیر بی چیز با بی احترامی پول زیادي بدهی و به طرفش پرت کنی،به تو می گوید پولت را بردار و براي پدرت مجلس ختم بگیر. همه بزرگ و بزرگ زاده اندو نزد خدا عزیزند، لذا توهین و تحقیر را تحمل نمی کنند.
خداوند تو را بزرگ آفر یده است . تو عزیزي، از دیگري طلب عزّت نکن. عزّت درنفس خودت است.

- هدیه به ارواح طیبه شهدا و سلامتی و تعجیل در فرج امام زمان عج حمدو صلوات.

روضه های مجید...


هر وقت از جستجو برمی گشتیم، قمقمه من خالی بود اما قمقمه مجید پر بود، لب به آب نمی زد، انگار دنبال یک جای خاص بود.
نزدیک ظهر روی تپه کوچک در فکه نشسته بودیم، حالت مجید خیلی عجیب بود، با تعجب به اطراف نگاه می کرد، یکدفعه بلند شد و گفت: «پیدا کردم، این همون بلدوزره است!»، بعد هم سریع به آن سمت رفت.
در کنار بلدوزر یک خاکریز کوچک بود، کمی آن طرف تر یک سیم خاردار قرار داشت، مجید به آن سمت رفت، انگار اینجا را کاملاً می شناخت!
خاک ها را کمی کنار زد، پیکر دو شهید در کنار سیم خاردار نمایان شد، مجید قمقمه آب را برداشت و روی صورت شهدا ریخت، آب می ریخت و گریه می کرد و می گفت: «بچه ها ببخشید اون شب بهتون آب ندادم، به خدا نداشتم...».
مجید روضه خوان شده بود و ...


پی نوشت:
- شادی روح شهید مجید پازوکی حمد وصلوات...
- عمو کیوان از سوی یکی از دوستان دعوتم کرده بود برای یادواره شهدا،شب برنامه با وجود مشغله زیاد پیام دادم که اگه سر راسته بیام.پیام داد بله راست راستکیه!با علی آقا رفتیم.مراسم در نهایت سادگی ومعنویت بود اما من دنبال رزق خودم بودم.آخر مراسم بود و روزیم را گرفتم.گویا یکی از میزبانان پایگاه شهید حسین سیابانی بود...در یک لحظه بازگشتم به آن شب سرد زمستانی و خودروی بی ام و آلبالویی که پیکر حسین را 100 متر روی جاده آسفالت کشید...شادی روحش حمد و صلوات...
- خدا بخواهد زائر نهر خین هستم...

صدور انقلاب اسلامی

تصویری که پیش رو دارید، روز دوشنبه، 16 دی ماه سال 1392 (4 ربیع الاول 1435 قمری) یعنی چند هفته قبل، گرفته شده است. محل عکسبرداری، قلب شهر «بصره» در عراق است. گروهی موسوم به «گردان های سیدالشهدا(صلوات الله علیه)»، در حال تشییع پیکر پاک چند تن از رزمنده‌گان عراقی هستند که در جریان دفاع از «حرم بانوی کربلا» در «سوریه» و در خط مقدم نبرد با «شرکِ تکفیری» و «نفاقِ وهابیت» بال در بال ملائک گشوده اند. در پیشاپیش جمعیت، در کنار تمثال مبارک «حضرت روح الله»، کودکی، تصویری از شهید «هادي جاسم العزاوي»، مدافع عراقی «حرم زینبی» را در دست دارد.

 

پی نوشت (ضمن عذرخواهی از طولانی بودنش:(

- در ایام سال‌گشت «عملیات کربلای 5»، دیدن این عکس از شهر «بصره» حال خاصی را در کسانی که 35 روز در شرق این شهر، عاشقانه جنگیدند، ایجاد می کند. آن روزها، یگان هایی از رزمنده گان بسیجی، با مشقت فراوان توانستند خود را به دروازه‌ی شهر «بصره» رسانده و تصویر «امام امت» را روی آن نصب کنند. بسیجیان در آن سال ها  شعار «رهایی حرم سیدالشهدا(صلوات الله علیه)» را بر لب داشتند  و اینک، سه دهه پس از آن سال های پر حماسه، مشاهده ی عکس امام در درون شهر و در کنار پیکر بسیجیان ِ شهید عراقی، که شعار «دفاع از حرم زینب کبری(سلام الله علیها)» را بر لب دارند، بسیار  دل‌چسب و روح نواز است.

- جای همه شهدای «عملیات کربلای پنج» و امامشان خالی،هدیه به روح پرفتوحشان حمد وصلوات...

- حاج حسین یکتا می گفت برای دیدار با شیعیان چند شهر ایالت کشمیر هند و سخنرانی به آنجا رفته بودم؛ جمعیتی جمع شده بودند در مکانی که ما برویم برای آنها با کمک مترجم از شهدا بگوییم. به محض اینکه وارد سالن شدم دیدم یک نفر در جایگاه ایستاده است و متنی را از روی کتابی میخواند و جمعیت به شدت گریه میکنند. از یکی از مسؤلین آنجا پرسیدم کتابِ مقتل اباعبدالله (ع) را میخواند؟!

گفت: نه، ترجمه ی کتاب "پرواز تا بی نهایت"، خاطرات شهید عباس بابایی!

اشک در چشمانم حلقه زد و یاد حرف امام (ره) افتادم بعد از قطعنامه، که فرمودند: "مادر این جنگ انقلابمان را صادر کردیم . . ."

- ...

مواظب نماز و حجابت باش…


عصر يك روز تابستان ، همراه ابراهيم راه مي رفتيم و صحبت مي كرديم، جلوي يك كوچه رسيديم كه بچه هاي كم سن و سال مشغول بازي بودند. به محض عبور ما پسر بچه ای محكم توپ را شوت كرد و توپ مستقيم به صورت ابراهيم خورد. به طوري كه ابراهيم يك لحظه روي زمين نشست و صورتش سرخ سرخ شده بود.
من كه خيلي عصباني شده بودم يه نگاه به سمت بچه ها انداختم و ديدم همه اونها در حال فرار هستن، تا يک وقت ازما كتك نخورند.
اما ابراهيم همينطور كه نشسته بود دست كرد داخل ساك دستي خودش و يك پلاستيك گردو را برداشت و گفت:"بچه ها كجا رفتين! بياين گردوها رو بردارين ". بعد هم پلاستيك را گذاشت كنار دروازه فوتبال آنها و به حركت خودمان ادامه داديم.
توي راه با تعجب گفتم: "داش ابرام اين چه كاري بود!؟"
گفت: "بنده هاي خدا ترسيده بودند،از قصد هم كه نزدند! " و بعد به بحث قبلي برگشت و موضوع را عوض كرد. اما من مي دونستم انسانهاي بزرگ در زندگيشان اينگونه عمل مي كنند.

دل نوشت:
- می گفت یک نفر آمده بود مسجد و سراغ دوستان شهید ابراهیم هادی را می گرفت.
به او گفتم : کار شما چیه؟! بگویید شاید بتوانم کمک کنم
گفت: هیچی! می خواهم بدانم این شهید ابراهیم هادی کی بوده؟ قبرش کجاست؟
مانده بودم چه به او بگویم…..بعد از چند لحظه سکوت گفتم:شهید ابراهیم هادی مفقود الاثره ، قبر نداره…..چرا سراغش رو می گیری؟
با یک حزن خاص قضیه را برایم تعریف کرد:
کنار خانه ی ما تصویر یک شهید نصب کردند که متعلق به شهید ابراهیم هادی هست. من دختر کوچکی دارم که هر روز صبح از جلوی این تصویر رد میشه و میره مدرسه . یک روز بهم گفت: بابا این آقا کیه؟
گفتم: اینها رفتند با دشمن ها جنگیدند و نگذاشتند دشمن به ما حمله کنه و شهید شدند.
از زمانی که این مطلب را به دخترم گفتم، هر وقت از جلوی عکس رد میشه بهش سلام می کنه.
چند شب پیش این شهید آمده به خواب دخترم به او گفته من ابراهیم هادی ام ، صاحب همان عکس که بهش سلام می کنی؛
به او گفته:دختر خانم ! تو هر وقت به من سلام می کنی من جوابت را میدهم ؛
«چون با این سن کم ، اینقدر خوب حجابت را رعایت می کنی دعایت هم می کنم»
بعد از آن خواب دخترم مدام می پرسد: این شهید ابراهیم هادی کیه؟ قبرش کجاست؟….
بغض گلوم رو گرفته بود….حرفی برای گفتن نداشتم
فقط گفتم: به دخترت بگو اگر می خواهی شهید هادی همیشه هوایت را داشته باشه
مواظب نماز و حجابت باش…

وما بدلوا تبدیلا...




درست وسط میدان مین، رگبار بستند رویمان،
توی آن جهنم نه می شد رفت نه میشد دراز کشید.
چند نفری هم شهید شده بودندو افتاده بودند توی میدان مین.
یک دفعه یک نفر پایم را گرفت بلند کرد و گذاشت روی
سینه اش...
مجروح بود؛
گفت:
برو برادر...! برو...!
شناختمش همانی بود که به خاطرکم سن وسالیش نمی گذاشتم جلو بیاید...
..

پی نوشت:

- شهید نظر می کند به وجه الله ....

-تصویر مربوط است به شهید رحیم علوی در کنار برادر 14 ساله اش کریم علوی،شادی روحشان حمدوصلوات

- از ميان مؤمنان مردانى اند كه به آنچه با خدا عهد بستند صادقانه وفا كردند برخى از آنان به شهادت رسيدند و برخى از آنها در [همين] انتظارند و [هرگز عقيده خود را] تبديل نكردند (23)
مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا ﴿23﴾
سوره الاحزاب آیه 23

کلاهبرداری به سبک آسمان!

شب عملیات من جلو بودم ، علی پشت سرم. به دو طرف خاکریز می رفتیم ،
از زمین و آسمان آتش دشمن می بارید.
در یک لحظه کلاهم از سرم افتاد.
علی داد زد:
کلاهتو بردار..!
خم شدم کلاهم را بردارم که حس کردم یک گلوله از لای موهایم رد شد و پوست سرم را خراش داد...
برگشتم به علی بگویم:
عجب شانسی آوردم...
گلوله توی پیشانی علی بود...



پی نوشت:
-این حساب و کتابهای دنیایی برای آدم های بی خرد آنچنان جالب توجه هستند که حساب و کتاب اصلی را فراموش می کنند.به کسی بر نخورد!به خودم می گویم شهدا فقط با خدا معامله کردند.دنبال توجیه نبودند.
-الان هم وضعیت فرقی نکرده.هنوز کل یوم عاشوراست،مهم نیست کجا هستیم و چه کار می کنیم.مهم این است باور داشته باشیم کاری را که بدان مشغولیم آن چنان به سرانجام برسانیم که انگار امام زمانمان ما را به آن کار گمارده است.
-هدیه به ارواح طیبه شهدا و جهت سلامتی و تعجیل در فرج حمد و صلوات...

پله پله تا ملاقات خدا...



یک کاغذ گذاشته بودند کنار پیکرش که رویش نوشته بود:
احتمالا غواص
تاریخ شهادت ۱۹/۱۰/۱۳۶۵
محل شهادت شلمچه

هیچ چیز نداشت. نه پلاک، نه کارت شناسایی! هیچ جای لباسش هم نوشته ای به چشم نمی خورد که بشود شناسایی اش کرد. برای همین تمام لباسهایش را درآوردند بلکه جاییش اسم و مشخصاتش را نوشته باشد.
فقط معلوم بود از غواصان کربلای پنجی بوده.
بالاجبار به عنوان شهید گمنام، در بهشت زهرا (س) دفن شد.

چند سال که گذشت، برحسب اتفاق، مادری که دنبال فرزند مفقودش می گشت، عکس او را دید و پسرش را شناسایی کرد.
از آن روز به بعد روی سنگ مزار، بجای «شهید گمنام» نوشتند:
«شهید سیدجلال حسینی»

پی نوشت:
-اگر عطر شهدا در مسیر زندگی مان جاری باشد دیگر دغدغه نان و مال و مقام آزارمان نخواهد داد.البته این مقام آن مقام نیست!
- شادی روح مطهر شهید سید جلال حسینی حمد و صلوات

احمَد احمَد،احمَد احمِد،احمَد احمِد

درعمــــلیات بیــــت‌المــــقدس ، دو « احــــمد » داشــــتیم کــــه فرمــــانده بــــودند و صــــدای آنــــها از شبــــکه‌‌ های بــــی‌ســــیم مرتب شنیده مــــی‌شد .
« احمد متوسلیان » فرمانده لشگر محمد رسول‌الله و « احمد کاظمی »فرمانده لشکر نجف اشرف .
در تماس‌های بسیار مهم ، مــــخصوصا در لحظات شکستن خطــــوط دشــــمن ، فرمانده‌هان ورزمندگان از لهجه‌های آنها متوجه می شدند که این « احمد » کدام « احمد » است. 
اما جالب‌تر زمــــانی بــــود کــــه دو « احمد » با هم کار داشتند .
در مرحله‌ی دوم عملیات که بچه‌ های لشگر محمد رسول الله در دژ شمالی خرمشهر با لشگر۱۰ زرهی عراق درگیری سختی داشتند و کارشان به اسیر دادن و اسیر گرفتن هم کشیده شده و احمد متوسلیان با بدنی مجروح عملیات را هدایت می‌کرد ، احمد کاظمی با احمد متوسلیان این‌ گونه تماس می‌گرفت : 
" احمَد احمَد ، احمَد احمِد ، احمَد احمِد "
او سه احمد اول را که یعنی متوسلیان ، با لهجه‌ی تهرانی می‌گفت اما اسم خودش را با لهجه‌ی نجف آبادی ، مخصوصا مقداری هم غلیظ‌‌‌تر بیان می‌کرد ...

یادشان بخیر :
احمَد احمَد ، احمَد احمِد ، احمَد احمِد

پی نوشت:

-          - راوی  سردار محسـن رضایی

-         -  19 دی سالگرد  شهادت حاج احمد کاظمی فرمانده نیرو زمینی ،شادی روح مطهرش حمد و صلوات

-          - ماه دی خیلی ماه زیبایی است؛سالگرد شهادت شهدای گرانقدری را در این ماه میبینیم.

     - خدایا ماه دی ما را برسان!

احساس تعهد

روی خاکریز نشسته بود و همین طور که به افق خیره شده بود چشم هایش پر از اشک بود.

گفتم: وحید ! داری گریه میکنی؟ چیه دلت برای همسرت تنگ شده؟

گفت: نه خیالم از اون بابت راحته. گفتم پس برای چی اینقدر ناراحتی؟

گفت آخه من این جوان ها رو از محل آوردم اینجا، اگه یه وقت بلایی سرشان بیاید چه جوری تو صورت مادرهاشون نگاه کنم؟!

.

.

دوازده نفر از محل ما رفته بودند.

از آن دوازده نفر که امضای فرمانده وحید پای برگه اعزامشون بود اولین کسی که شهید شد و جنازه اش روی دست اهالی محل تشییع شد ،پاسدار شهید امیر وحید ایرانفرد بود.

شرمنده مادران محل نشد ولی همه را شرمنده خودش کرد.چون از بچه های اطلاعات عملیات بود، دشمن او را شناسایی کرده بود و تک تیرانداز زده بود وسط پیشانیش...

پی نوشت:

- رفقا و عزیزان لطفاْ برای نیروی زیر دستتان احساس تعهد کنید!نگویید برو .بلکه بگویید بیا!لطفا گاهی اگر نمی توانیم از شرمندگی شان در بیاییم خودمان را تنبیه کنیم!(حداقل یکساعت بازداشت بر روی سجاده)

-شادی روح شهید امیروحید ایرانفرد حمد وصلوات

-شادی روح دوست عزیزم پاسدار رشید اسلام عبدالوحید مرادی هم حمد و صلوات...

-شهیدان امیروحید و عبدالوحید شرمنده که عکسی از شما نداشتم و این تصویر زیبا را تزیینی گذاشتم.

والفجر هشت...

ای آب نـدیـده هـا و آبــی شـــده ها

بی جبهه و جنـگ انقـلابی شـده ها

مـدیــون شـب حمـله ی شهیـدانیـد

ای بر سـر سفـره آفتـابی شده ها...


پی نوشت:


- عراق، فاو منطقه عملیاتی والفجر 8 "مسافر اروند که به آسمان پرکشید و در قایق برای همیشه آرمیده...


-  11 دی ماه سالروز تولد و شهادت شهید سید مجتبی علمدار بود.شهیدی که دلسوخته کوچه های مدینه بود.شادی روحش حمد و صلوات...

یا معین الضعفاء

رمز حرکت ما نام مقدس امام رضا علیه السلام بود...
از صبح تا عصر جستجو کردیم هفت شهید پیدا شد...
گفتیم حتما باید شهید دیگری پیدا شود ...
رمز حرکت امروز نام مقدس امام هشتم بوده.اما هرچه گشتیم شهید دیگری پیدا نشد ...
خسته بودیم ودلشکسته.لحظات غروب بود.گفتند:امام جماعت یکی از مساجد شیعیان عراق در نزدیکی مرز باشما کار دارد!به نقطه مرزی رفتیم...ا
ایشان پیکر شهیدی را پیدا کرده وبرای تحویل آورده بود...
لباس بسیجی برتن شهید بود...
با آمدن او هشت شهید روز توسل به امام هشتم کامل شد...
اما عجیب تر جمله ای بود که بر لباس شهید نوشته بود..
همه با دیدن لباس او اشک می ریختند...
برپشت پیراهنش نوشته بود: ((‌یامعین الضعفاء ))

پی نوشت:

- پایانه مرزی مهران همان بهرام آباد دیروز بود.حالا ساختمانهایی بدقواره جای آن جاده خاکی که یک سرش به آسمان وصل بود را گرفته بود.کربلا را هم با عطر استخوانهای شهدا میهمان بودم.

-به حرمت چشمهایی که میهمان این سفره شهداهستند اینجا می مانم.

وداع...

یا قدیم الاحسان

این آشیانه را چند سال قبل با هویتی گمنام و برای بیان نشر دغدغه های ذهنی ام راه اندازی نمودم.

خدارا شاکرم که در طول این مدت مورد لطف و عنایت مخاطبان اندک اما با ارزش خویش قرارگرفتم.

به جرات می گویم که در طول عمر خود از آغاز تا کنون با رفتار و منش خویش چنان با مردم معاشرت داشته ام که هیچگاه لفظ زشتی را برای کسی به کار نبرده ام و در مقابل نیز تا کنون کسی این جسارت را در خود ندیده که بنده حقیر را با لفظ زشتی خطاب نماید.

علیرغم اینکه تلاش نمودم با هویتی گمنام در این فضا فعالیت نمایم ،لکن ناخواسته بسیاری ازدوستان از موضوع مدیریت این صفحه توسط بنده حقیر آگاه گردیدند و بصورت تلفنی و حضوری نیز نظرات ارزشمند خود را بیان می فرمودند.

امروز قسمت نظرات خصوصی وبلاگ را چک می کردم و دیدم فردی برای من الفاظ بسیار زشتی را به کار برده که در تنهایی خویش نیز بسیار شرمنده و متاثر شدم.شاید تقدیر بر این است که کرکره اینجا را هم پایین بکشم.اگر توفیقی باشد در عرصه دیگر به شهدا خدمت خواهم نمود.

پی نوشت آخر:

یک مهر تربت را از کربلا برایم آورده بود.هرسال از شب عاشورا رو به سرخی می گذاشت و تا دوشب بعد از آن همچنان سرخ بود.روزی که در شلمچه آنرا گم کردم ذره ای نگران نبودم.چون میدانستم به دست کسی رسیده که از من لیاقتی بسیار بالاتر دارد.

امشب نیز دوشب بعد از عاشوراست و گویا تقدیر وداع من با دلبستگی هایم دوشب بعد از عاشوراست...

عزیزی که لطف نمودی و مرا با الفاظ رکیک خطاب نمودی، حلالت کردم و برایت دعا خواندم...

عکسش هست، خودش نیست!!!!


 سالهاست عکسی از یک شهید را در صفحات مختلف اینترنتی، وبلاگ‌ها، سایت‌ها و حتی بر دیوارهای شهرها می‌بینیم. عکس شهیدی که با لباس بارانی آبی خود و کلاهی که به گفته مادرش او برای فرزندش بافته است، از مظلومیت شهدایمان در دل صحراهای جنوب سخن می‌گوید.

يازدهم تيرماه 1351 در شهرستان لنگرود بدنیا آمد. این نوجوان بسیجی روز 23 دي‌ماه سال 1365 در منطقه عملیاتی «شلمچه» به شهادت رسيد اما پيكرش هيچگاه بازنگشت. همرزمان او از نحوه شهادتش بر اثر اصابت مستقیم تير می‌گویند يادآور مي‌شوند كه هادی به همراه تعداد زیادی از شهدا به کنار جاده انتقال داده شد. پارچه سفید به همراه چوبی در کنار او قرار داده شد تا آمبولانس‌ها راحت او را پیدا کنند و به عقب برگردانند. آنها از آن محل دور شدند، آمبولانس‌ها تعدادی از شهدا را به سمت پشت خط آورد ولی خبری از پيكر هادی نبود.

تا به امروز کسی نفهمیده است بر سر پيكر شهيد هادی ثنايي‌مقدم چه آمده است؟. عده‌ای می‌گویند احتمال دارد گلوله خمپاره‌ای به کنار پيكرش خورده و او را در زير خاک پنهان كرده و همین امر باعث شده است كه آمبولانس‌ها او را پیدا نکنند.

سال‌ها از این ماجرا گذشت و از هادی تنها یک مزار خالی در شهر باقی ماند. در یکی از روزها مادر شهید به زیارت مزار فرزندش به گلزار شهدا می‌رود و پس از دعا و فاتحه از جای خود بلند می‌شود. ظاهرا در گلزار شهدا، نمایشگاه عکسی از شهدای کشورمان برپا بوده است. مادر شهید ثنايي‌مقدم به تصاویر شهدا نگاه می‌کند و به يك عكس خيره مي‌شود و ناگهان فریاد می‌زند این هادی منه.... این هادی منه... .

خانواده‌هاي شهدای حاضر در گلزار شهدا دور او جمع مي‌شوند. کسی نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده است. مادر شهید به سمت مسئول نمایشگاه می‌رود و می‌گوید این عکس را از کجا آورده‌اید؟، چه کسی این عکس را گرفته است؟ آنها نمی‌دانستند صاحب این عکس و عکاس آن کیست. اما مادر شهيد مي‌گويد: این هادی منه... من با دستان خودم این کلاه را برای او بافتم. این هادی منه...

پی نوشت:

خیلی سال پیش عکسش را چسبانده بودم وسط کلاسور دبیرستان و آرزو داشتم اینقدر قشنگ شهادت را در آغوش بکشم اما حالا...

این عکس خودش یک روضه حضرت علی اکبر علیه السلام است.

شادی روح شهيد هادی ثنايي‌مقدم و نذر آقا علی اکبر امام حسین حمد و صلوات!

جوانان بنی هاشم بیایید علی را بر در خیمه رسانید...

شمشیر در جبهه



از ناحیــه پای چپ معلول بــود !
سال 61 و در عملیـات مسلم ابن عقیـل در اثر اصابـت ترکش دست
چپــش از کتــف جدا شد و بــه پشت جبهه برگشت.
همه می‌گفتنــد عبدالرزاق حالا حالاها به جبهه برنمی‌گــردد
اما 15 روز بعـد بـا آستیــن خالی در دوکوهه روئیــت شد !
3 ماه بیشتــر از قطع دست چپش نمی‌گذشت که تیــر دشمن
بــه گردنش اصابــت کرد و باز مجــروح شد !
دوبـاره عبدالـرزاق آمد و ایــن بار توی مقر قلاجه همه را حیــرت زده کرد.
با آستیــن خالی و شمشیــر به کمــر، در حالی که پرچــم سرخی
به دست داشت !
در یکـی از عملیات ها تیــربار چهارلول دشمن امــان همه را بریــده بود.
وقتــی روی خاکریــز قفل می‌شد مثل موریانــه خاکریــز را کوتاه میکرد و
تلفات میــگرفت. برای رسیــدن به تیربار دشمن بایــد از باتلاقی که
بیــن ما و دشمن بــود می‌گذشت و رد شدن از ایــن همه گل و لای
به ایــن راحتی نبــود.
نارنجک به کمــر و شمشیــر به دست حرکت کرد و دقایقی بعد تیــربار دشمن خاموش شد و عبــدالرزاق هم افتاد.
کسی نفهمیـد چه شد اما همه می‌گفتنــد این بار شمشیــر به کار آمد!

پی نوشت:

برخی اوقات آنقدر غرور برم می دارد که فکر می کنم برای خودم کسی هستم حال آنکه هیچ هم نیستم.

بعضی ها در اطرافمان هستند که شاید خیلی دست کمشان میگیریم اما آن هنگام که شیپور عمل نواخته می شود تازه می دانیم که فرق ما از زمین تا آسمان است.

غیرت به تن سالم نیست!

هدیه به روح مطهرش حمد و سه صلوات!

هر كه بسيجي‌تر پر !

باز، پر

چلچله، پر

قوچ و قو و كفتر، پر

باز در بازي، پر ، هرکه، كه دارد پر، پر!

شهرمان خاك شده ، خرمن مان خاكستر

نخل، پر ، مزرعه، پر ، روح شقايق، پرپر!

گفت بابا دم در وقت سفر بر مادر:

جز حديث سفر و آتش و خون

هر حديث دگر و هر سخن ديگر، پر!

رود، پر ، بازي، پر

وقت رفتن شده و زورق من سنگين است

مي روم بار به دريا فكنم، لنگر، پر!

صد نفر، نخل شده بي سر و صد تن مانده

باغ، اسطوره شده، هرکه، كه دارد سر، پر!

بچه‌ها باز بر اين نقطه گذاريد انگشت:

عشق، پر. عاطفه، پر. هر كه بسيجي‌تر پر !

پی نوشت:

تقدیم به همه آنانکه عاشقانه پرگشودند و حالا ما افسوس آن ثانیه ها را می خوریم و بس...

فریب کار تر از ما کیست؟ برای آنکه زنده بمانیم،خود را می کشیم...

لبخندی از جنس آسمان...

یکی از روزهای خنک پاییزی سال 64 یا 65 بود. کنار حاج محسن دین شعاری، مسئول تخریب لشگر27 محمد رسول الله "صلی الله علیه و آله و سلم " در اردوگاه تخریب یعنی آنسوی اردوگاه دوکوهه ایستاده بودیم و باهم گرم صحبت بودیم، یکی از بچه های تخریب که خیلی هم شوخ و مزه پران بود از راه رسید و پس از سلام و علیک گرم، رو به حاجی کرد و با خنده گفت: حاجی جون! یه سوال ازت دارم خدا وکیلی راستشو بهم می گی؟ 
حاج محسن ابروهاشو بالا کشید و در حالی که نگاه تندی به او انداخته بود گفت: پس من هر چی تا حالا می گفتم دروغ بوده؟!!
بسیجی خوش خنده که جا خورده بود سریع عذر خواهی کرد و گفت: نه! حاجی خدا نکنه، ببخشین بدجور گفتم. یعنی می خواستم بگم حقیقتشو بهم بگین ........
حاجی در حالی که می خندید دستی بر شانه او زد و گفت: سوالت را بپرس.
- می خواستم بپرسم شما شب ها وقتی می خوابین، با توجه به این ریش بلند و زیبایی که دارین، پتو رو روی ریشتون می کشید یا زیر ریشتون؟
حاجی دستی به ریش حنایی رنگ و بلند خود کشید. نگاه پرسشگری به جوان انداخت و گفت: چی شده که شما امروز به ریش بنده گیر دادی؟
- هیچی حاجی همینجوری !!!
-همین جوری؟ که چی بشه؟
- خوب واسه خودم این سوال پیش اومده بود خواستم بپرسم. حرف بدی زدم؟
- نه حرف بدی نزدی. ولی ....... چیزه ........
حاجی همینطوری به محاسن نرمش دست می کشید. نگاهی به آن می انداخت. معلوم بود این سوال تا به حال برای خود او پیش نیامده بود و داشت در ذهن خود مرور می کرد که دیشب یا شبهای گذشته، هنگام خواب، پتو را روی محاسنش کشیده یا زیر آن.
جوان بسیجی که معلوم بود به مقصد خود رسیده است، خنده ای کرد و گفت: نگفتی حاجی، میخوای فردا بیام جواب بگیرم؟
و همچنان می خندید.
حاجی تبسمی کرد و گفت: باشه بعداً جوابت رو میدم.
یکی دو روزی گذشت. دست برقضا وقتی داشتم با حاجی صحبت می کردم همان جوانک بسیجی از کنارمان رد شد. حاجی او را صدا زد. جلو که آمد پس از سلام و علیک با خنده ریز و زیرکی به حاجی گفت: چی شد؟ حاج آقا جواب ما رو ندادی ها ؟؟!!
حاجی با عصبانیت آمیخته به خنده گفت: پدر آمرزیده! یه سوالی کردی که این چند روزه پدر من در اومده. هر شب وقتی می خوام بخوابم فکر سوال جنابعالی ام. پتو رو می کشم روی ریشم، نفسم بند می آد.می کشم زیر ریشم، سردم میشه. خلاصه این هفته با این سوال الکی تو نتونستم بخوابم.

پی نوشت:

خنده های بهشتی با خنده های زمینی تومنی صد شاهی توفیر داره!شهدا لبخند خدا بر زمین بودند.

به یاد سردار تفحص...

یه بچه کوچیک داشت که مریض بود. قسمت این بود. از همون موقع تولد کمی مشکل داشت.
خودش می گفت: "هی با خودم فکر میکنم کجای جنگ کم گذاشتم، که خدا این بچه را با این وضعیت به من داده."
بدنش در جنگ متلاشی شده بود. کم که هیچ، زیاد هم گذاشته بود. خیلی بیشتر از دیگران.
یک پا و کلیه اش رفته بودند و اندامش مملو بود از ترکش.
آن روز در زمستان 1375 بچه اش را آورده بود فکه. آورده بود وسط میدان مین. در آغوش گرفته بود و همنوا با زیارت عاشورایی که در محل شهادت شهیدان شاهدی و غلامی زمزمه می شد، می گریست.
می گفت: "اینو آوردمش اینجا بلکه به آبروی شهدا شفا بگیره."
این عکس را به یادگار از او و فرزند دلبندش گرفتم.
بعدها شهید مجید پازوکی تعریف میکرد:
"علی محمودوند می گفت خیلی می رفتم مشهد پابوس امام رضا (ع) و طلب می کردم که شفیع من بشه تا این بچه کوچولو شفا بگیره. یه شب که کنار پنجره فولاد نشسته بودم، آقا امام رضا (ع) اومد به خوابم. ذوق کردم. خوشحال شدم. آقا بهم گفت:
"اگه بهت بگم این مصلحت خداست که بچه تو این جوری باشه، باز هم التماس میکنی؟"
و از اون روز به بعد دیگر علی چیزی نگفت."
سالها گذشت و 22 بهمن 1379 مین والمری در فکه گل کرد و علی هم پیوست به یاران شهیدش.
چند سالی بیشتر طول نکشید که بچه کوچولیش هم رفت پیش بابا.

پی نوشت:

شادی ارواح طیبه همه جستجوگران نور علی الخصوص شهیدان پازوکی و محمودوند حمد و صلوات.

امشب می خواستم به مناسبت شهادت شهید کاظمی مطلبی بنویسم ،شاید خود شهید کاظمی هم راضی به این هدیه بود.شهدا بعد از شهادتشان هم خاضعند.شادی روحش حمد و صلوات.

خیلی حرفها همیشه برای نگفتن باقی می ماند.محمودوند آنقدر مرد بود که در تنگنای شدید مالی حاضر نشد جستجوی استخوانهای شهدا را ترک کند.فقط همین!

کلاس آسمانی

همسایه دیوار به دیواربودیم .توی یک مدرسه ویک کلاس درس می خواندیم. من مبصر بودم واو شلوغ ترین پسر کلاس اول نظری ،رشته ریاضی وفیزیک. کار به جایی رسید که وقتی وارد کلاس می شدم بی آن که چیزی از او دیده باشم، نام اش را روی تخته سیاه وتوی ردیف بدها می نوشتم . باهوش ترین شاگرد کلاس بود. معلم ها از کنار شیطنت هایش به راحتی می گذشتند. نزدیک امتحانات ثلث اول ،غیبش زد. معلم ها سراغش را از من می گرفتند. قول داده بودم چیزی نگویم ونمی گفتم. وقتی نام اش را توی ردیف خوب ها نوشتم ، همه ی همکلاسی ها تعجب کردند. سرها به سمت ته کلاس وتک صندلی خالی برگشت. بغض راه گلویم را گرفته بود.

گفتم:آقا اجازه!

رضاشهیدشده...

 

 پی نوشت:

اصلاْ آن روزها مدرسه ها هم بوی آسمان داشت.بعضی از معلم ها بوی بهشت را به همراه داشتند.یادش بخیر دبیر فارسی ما مردی مهربان بود و نسبت به من لطفی ویژه داشت.اواسط سال بود که بر اثر جراحات شیمیایی آسمانی شد.

بهترین روزهای یک مرد روزهایی است که در میدان نبرد می گذراند و من منتظر آن روز می مانم...

ملافه ای از جنس بال فرشتگان...

در سالهای جانبازی رضا پرستارش بودم
تمـام کارهـایـش را خـودم انجـام میدادم.
مـــلافـه هـایـــش را خیلـی دوسـت داشتم و نمی گذاشتم کسی جز خودم آنها را بشوید
یکبار خواهرش ملافه ها را شسته بود....
بعد گفت :« مادر ! از دیروز دستهایم بوی عطر گرفته...
او نمیدانست که من سالهاست با این بو زندگی می کنم.

پی نوشت:

مطلبی بود از مادر جانباز شهید رضا بلانیان سلامتی این مادر و شادی روح این شهید عزیز حمد و صلوات.

خیلی تلاش کردم ویژه شهادت امام جواد علیه السلام مطلبی بگذارم،اما روزی من نبود.این مطلب نذر آقا امام جواد علیه السلام.

حرفی برای تمام فصول!

سید مهدی با سر و روی غبار گرفته از موتور پیاده شد. گفت که حضرت امام فرموده سلام من را به بچه ها برسانید و بگویید جزیره مجنون باید حفظ شود.

ساعتی بعد همه آن بچه ها با دنیایی از آرزوهای قشنگ بر خاک افتادند که خاک ندهند،بر خاک افتادند تا مبادا لحظه ای در یاری امامشان تردید نموده باشند.

پی نوشت:

برادران و خواهرانم

ذره ذره این خاک مقدّس است، اینها قهرمانان سرزمین ما هستند،حرمتشان را بیشتر داشته باشیم،مبادا امامان را لحظه ای تنها بگذاریم.

پای خیلی از این مطلبها که می نویسم اشک زیادی خرج می شود،خدایا باران را از ما مگیر...

به احترام دسته گلهای عاشورایی حمد و صلواتی قرائت بفرمایید...

مردهای کربلای 5،دردهای کربلای4

در عمليات كربلاي پنج، براي سركشي به كانال ماهي رفته بودم. آن قدر آتش سنگين بود كه تصورش غير ممكن است. چنانچه آنتن بي سيم يك ذره از لبه كانال بالا مي زد، حداقل سي تانك همزمان شليك مي كرد.

در آن وضعيت، ناگهان فردي روي دژ توجه ام را جلب كرد. «طياري» با سر باندپيچي شده آن جا ايستاده بود. فكر كردم نكند موجي شده باشد. عجب شجاعتي داشت. اصلاً به تيرهاي دشمن اعتنا نمي كرد. ترسيدم طوريش بشود. دستش را گرفتم و او را به درون كانال كشاندم. كمي با او حرف زدم و توجيهش كردم كه دست از آن كارهاي خطرناك بردارد. همان جا، گروهاني را به او دادم تا به طرف نيروهاي عراقي حركت و ادامه عمليات را دنبال كند. بدون درنگ نيروها را از داخل كانال، به سوي عراقي ها حركت داد. نيروها از كنار دژ حركت مي كردند، اما خودش از روي دژ مي رفت.

طياري، آن كارها را مي كرد تا ترس را از وجود نيروها دور كند و آنها را براي نبردي قهرمانانه آماده سازد. در آن جا جنگ عجيبي در گرفت. تا آن زمان آن طور جنگ جانانه نديده بودم. واقعاً هيچ وقت توي جنگ، فرماندهي با تهور و شجاعت طياري نديده بودم. من در آن جا نديدم اين آدم در مقابل دشمن نيم خيز برود و به گلوله دشمن اعتنايي بكند.

در همان عمليات كربلاي پنج حاج مهدي طياري ناجي عمليات، در محدوده لشكر ثارالله بود. خط اول را سه گردان غواص گرفته بودند. اولين گردان عمل كننده پس از غواص ها گردان حاج مهدي بود. آنها مي بايست از يك جنگل پانصد متري سيم خاردار، عبور مي كردند. كار بزرگي بود.

حاج مهدي از ابتداي عمليات، طوري در بي سيم صحبت مي كرد كه انگار نه انگار در خط مقدم، ميان آتش و خون قرار گرفته است. گويي در خيابان هاي جيرفت مشغول حرف زدن و شوخي كردن است. ذره اي ترس و نگراني در وجودش درك نمي شد. چنان سرعتي در پيشروي داشت كه تصورش براي انسان دشوار بود. ما در خط مقدم درگير بوديم و ذهن مان در آن جا بود كه ناگهان حاج مهدي طياري از پشت بي سيم اعلام كرد، من از كانال ماهي گيري عبور كردم. من آن طرف كانال بودم.

اشك در چشمان همه جمع شده بود. باور كردنش بسيار دشوار بود به طياري گفتم: خوب، ديگر جلو نرو...

راوي: سردار سرلشكر حاج قاسم سليماني

پی نوشت:

شادی روح پرفتوح شهید مهدی طیاری فرمانده دلاور گردان۴۱۹لشگر ۴۱ثارالله حمد و صلوات.

دیگر آن شب ها نمی آیند،لحظه های از خدا سرشار.../مردهای کربلای پنج،دردهای کربلای چار...

خدایا به خون مطهر شهدا قسمت می دهم این قفل وامانده دنیا دیده  را بشکنی و سر این بنده گنه کارت را به دامن اربابش برسانی...

پله های ترقی...

تازیانه ی باران بی امان می ریخت روی سر و رویمان...
لباسهای خیس به  تنمان سنگینی می کرد...
ستون گردان پایین ارتفاع زیر پای عراقی ها بود.
همهمه ی بسیجی ها میان رعد و برق و شر شر باران گم شده بود...
حالا گونی هایی را که عراقی ها پله وار زیر کوه چیده بودند
از گل و لای لیز شده بود و اسباب دردسر...
بچه ها از کت و کول هم بالا می رفتند تا که از شر باران خلاصی یابند 
و خودشان را به داخل غار بزرگ زیر قله برسانند.
 اما انگار یک  گونی،جنسش با بقیه فرق داشت.لیز و سُر نبود...
بسیجی ها پا روی آن گونی می گذاشتند و می پریدند آن طرف آب و بعد داخل غار.
اما گونی هر از گاهی تکان میخورد!!
شاید آن شب هیچ بسیجی ای نفهمید که علی آقا فرمانده شان پله شده بود برای بقیه...
حدود یکی دو نفر هم که متوجه شدیم،دم غار،اشکهایمان با باران قاطی شده بود.

 پی نوشت:

شادی روح مطهر فرمانده دلاور و شجاع همدانی شهیـد علی چیت سازیان فرمانده اطلاعات وعملیات لشکر 32 انصارالحسین(ع) حمد و صلوات

 حالا این روزها بعضی ها کار را برعکس کرده اند، زیر دستانشان را پله ای برای پیشرفت خود قرار می دهند.البته اول از همه این مطلب را به خودم تذکر می دهم.

این هدیه از من کمترین به برادر رزمنده و بزرگوارم  علی آبادی(ردیف آبادی!)که هنوز بوی خاکریز می دهد .

ما همه اکبر لیلازادیم....

باز هم اول مهر آمده بود؛
و معلم آرام، اسم ها را میخواند:
ــ اصغر پور حسین!
پاسخ آمد: حاضر!
ــ قاسم هاشمیان!
پاسخ آمد: حاضر!
ــ اکبر لیلازاد!
ــ .... 
پاسخش را کسی از جمع نداد.
بار دیگر هم خواند: اکبر لیلازاد....
پاسخش را کسی از جمع نداد....
همه ساکت بودیم؛
جای او این جا بود؛
اینک اما، تنها
یک سبد لاله ی سرخ، در کنار ما بود...

لحظه ای بعد، معلم سبد گل را دید
شانه هایش لرزید...
همه ساکت بودیم
ناگهان در دل خود زمزمه ای حس کردیم؛
غنچه ای در دل ما می جوشید،
گل فریاد شکفت...

همه پاسخ دادیم:
ــ حاضر! ما همه اکبر لیلازادیم....
ما همه اکبر لیلازادیم....
ما همه اکبر لیلازادیم....

زنده یاد «قیصر امین پور»

دسته گل ها دسته دسته  می روند از یادها، فرهادها...

در گرماگرم عملیات ، دیدم «فرهاد نصیری قره چه داغی» از کمر تاشده و روی زمین زانو زده.
گلوله دوشکا پهلویش را پاره کرده بود.
به پشت روی زمین خواباندمش و گفتم:«فرهاد جان لبخندی بزن که من با دوربین خودت یک عکس یادگاری قبل از شهید شدنت بگیرم» ...

با گریه می گفتم دوشکا و چهارلول برای زدن هلی کوپتر است و هواپیما ، نه آدمی زاد. خون زیادی از او می رفت.به پشت روی زمین خواباندمش،گل های صورتش رابا باقیمانده ی شربت آبلیمویی که درقمقمه ام داشتم،شستم که خاک های کنار سرش را به گل نشاند.
صدایش کردم:
- فرهاد! فرهاد!.......
دو پلک خسته و ناتوانش را باز کرد. خجالت می کشیدم به چشمانش نگاه کنم.

پی نوشت:

با توکل به خدا و یاری شهدا و همکاری دوست خوبم آقا علیرضا ،مصاحبه و ثبت خاطرات شفاهی یک شیرمرد را آغاز کردیم.هرچند جای یک دوربین مناسب خالیه اما با همین امکانات موجود کار را شروع میکنیم.امیدوارم خدا به نتیجه ی کار برکت عطا کنه.

وقتی 40 سردار در یک ماشین نشستند...

آمبولانسى دست ما بود با آرم هلال احمر. روى شيشه عقبش نوشته بودم: «همسنگرم كجايى» و با آن از اين منطقه به آن منطقه مى رفتم. دو شبانه روز بود نخوابيده بودم كه توى جاده انديمشك به دهلران، نرسيده به دشت عباس خوابم گرفت. گوشه جاده پارك كردم و توى ماشين خوابيدم. نمى دانم چه مدت خوابم برد كه با صداى شيشه ماشين بيدار شدم. چوبان عشايرى بود از اهالى كرمانشاه كه ايام زمستان دام هاى خود را اين طرف ها آورده بود. داشت به شيشه مى زد. گفت: «آقا شما از هلال احمر هستيد؟» گفتم: «چه طور؟» گفت: «خيلى وقت است كه دنبال شما مى گشتم. گفتم: «براى چى؟» گفت: «بيا دنبالم.» او با موتور از جلو و من پشت سرش. رفتم تا رسيديم به عين خوش. زد توى جاده خاكى. حدود سه كيلومتر جلو رفتم. كنار يك تپه كوچك خاك ايستاد. خاك ها را كنار زد. دو شهيد، آرام كنار هم خوابيده بودند. تازه فهميدم آن بى خوابى و آن خواب بى جا نبوده. پرسيدم: «چى شد سراغ من آمدى؟» گفت: «پشت ماشين را خواندم».

پی نوشت:

تصویر مربوط به شهید حسین صابری است.در لحظه ثبت این عکس ٬استخوانهای متبرک ۴۰ شهید در آمبولانس قرار داشتند.

شادی ارواح طیبه شهدا علی الخصوص حسین صابری حمد و صلوات...

ستاره درخشان

شهید صیاد شیرازی می فرمود: زمانی که در کرمانشاه خدمت می کردم، یک روز، دو نفر وقت گرفتند و آمدند به ملاقات من. هر دوی آنها هم کرمانشاهی بودند.

گفتند که فلانی ما متوجه شده ایم که شما متدینید، خیلی به اسلام علاقه دارید و نماز می خوانید.اجازه می دهید که ما شبها برای این سربازها و درجه دارها یک ساعت، دو ساعتی جلسه معارف اسلامی بگذاریم؟ ما مطالعاتی داریم.

گفتم:" خوب است.منتهی اگر ضد اطلاعات بفهمد حساب ما را می رسد! زیاد نگویید و فقط داخل گروهان باشید".

در عرض یک ماه که اینها کار کردند، تمام آتش بار ما نماز خوان شدند.

آن هم فقط با یکی دو ساعت کلاس معارف اسلامی!یکی از آن دو نفر شهید سید محمد سعید جعفری بود...

پی نوشت:

 با یـادت ای سپیده چه شبها که داشتیم /در باغت ای امید چه گلها که کاشتیم

زادیــم با ولای تــــو مــردیــم با غمـــت/میــراث آرزو به جــــوانــــــان گــذاشتیــــــم

هــارون مکـــی هــا...

یا جعفر بن محمد ایها الصادق

خـاک شلمچـه،خـاک فـکه ،خـاک مجنـون
امــواج سبــز و آبـــی ارونــد و کــــارون
صــد طایفـه بگـذشته از جــان دیــده آری
هــارون مــکی هــا فـــراوان دیـــده آری
جمعــی بسیجــی بــود اگــر پــروانه تــو
آتـش نمـی زد خصــم بــر کاشــانــه تــو

نمیدانم شاید نشه گفت پی نوشت:

-شادی ارواح طیبه 92 شهیدی که این روزها میهمانمان هستند حمد و صلوات.

- امام صادق عليه السلام فرمود : كسي كه در راه خدا كشته شود، خداوند هيچ يك از گناهان او را به روي او نميآورد.

-با صدای گرفته می ‌گفت:
- «من همشو خوردم»گاز شيميايی را می ‌گفت. حالتی شده بود كه درعمل دم نايژک های ريه تاول می ‌زد و در بازدم تاولها پاره می ‌شد. همه در حال رفتن بودند، مالک از روی تخت بلند شد، از آن دور داد می ‌زد:«فرمانده ، فرمانده قايقم را زدند.» او كه فقط آبريزش چشم و بينی داشت همان شب شهيد شد و بقیه بچه ها هم همين طور. نوبت نعمت رسيده بود. دكتر كه گوشی را از پشتش برداشت. آهی كشيد و گفت:«نعمت هم بيش از 48 ساعت ديگه زنده نمی ‌مونه»به دلیل حاد بودن جراحت نعمت الله، او را ممنوع از نوشیدن آب کردند ولی او از شدت تشنگی زجر می کشید نمی توانست صحبت کند قلم کاغذ خواست بعدش نوشت:  *جگرم سوخت، آب نیست؟   شادی روح شهیدنعمت الله ملیحی حمد و صلوات

پوتین های خاکی که فرشته ها آنرا واکس می زدند

ساعت 2 نيمه شب بود . استوار محمودي براي بازديد از وضعيت انضباطي سربازها وارد آسایشگاه شد. جلوي يكي از تخت ها يك جفت پوتين واكس نشده را دید،جلو رفت و با صدای بلند در حالي كه محكم پتو را از روي سرباز كنار  می زد گفت:یالا پاشو! چرا پوتين هايت را واكس نزدي؟
سرباز يكدفعه از خواب پرید، بر روي تخت نشست و همان طور كه سرش را پايين انداخته بود، عذرخواهي کرد و آرام گفت : شرمنده ام! دیروقت از منطقه جنوب به پایگاه رسیدم  و چون خانواده ام به شهرستان رفته بودند براي اينكه مزاحم كسي نشوم، به آسايشگاه آمدم و وقتي همه را در خواب ديدم، نتوانستم واكس را پيدا كنم.

استوار احساس کرد که صدا بسيار آشناست. ناگهان متوجه شد كه ايشان سرهنگ بابايي فرمانده پايگاه هستند.

 استوار با شرمساری فراوان از ايشان عذرخواهي کرد ولي شهيد بابايي با گشاده رويي گفت:
برادرجان! شما به وظيفه خود عمل كرده ايد. من هم بيشتر از هر كسي خود را موظف به رعايت مقررات مي دانم.
 

پی نوشت:

اولین وظیفه مدیر در نظام اسلامی اطاعت از قانون  و انضباط اداری  برای خود است.

یقه سفیدها انحرافی را ایجاد کردند که اصلاح آن بعید به نظر می رسد.افرادی با ظاهر موجه،ادعای  دین و ادای دینداری و رفتار اشرافی و طاغوتی...

اگر شهدا نبودند شاید حالا کسی باور نمی کرد بتوان در شرایط بحران و مدیریت کلان مدیرانی را دید که به شدت ساده زیست و بی آلایش باشند. این روزها بی اخلاقی، سخن چینی،تهمت ،حسادت،جناح بازی،عدم توجه به وضعیت معیشت مردم،ابزار قراردادن دیگران و ... از بدیهیات زندگی اداری شده.البته نباید فراموش کرد که شهدا در عین ساده زیستی و نجابت ،اقتدار خود را داشتند و چنان در قلب های سربازان خود جا داشتند که حالا حماسه هایشان در دانشگاههای نظامی دنیا تدریس می شود.

مرد نکونام نمیرد هرگز...

 

بى سيم صدا مى كند:

- محمد،محمد، حسين... محمد، محمد، حسين.

اسم حاج حسين شش سال كُدِ فرماندهى لشكر بود. حالا هم كه حاجى شهيد شده، كد را عوض نكرده اند. ولى صدا ديگر صداى حاج حسين نيست. مى زنم زير گريه. حسن آقايى مى گويد «چرا گريه مى كنى؟ گوشى رو بردار.»

...

 پی نوشت هدیه به کسی که خودش میداند منظورم اوست:

- لااقل اندکی تامل کن که اگر یک روز اینجایی که الان قرار داری ،نباشی حرمتت حفظ شود.

-خیلی حرفها را برای تو نوشتم اما پاکشان کردم چون کسی که با رزق و روزی دیگران بازی میکند...

- انشالله تا آخرین نفس برای خدا خواهیم جنگید، ما نازکی گردنمان را برای خنجر دشمن آماده کرده ایم.

رشته ای بر گردن ام افکنده دوست...

ساعت 8 شب بود که جهانبخش بهم زنگ زد و قرار ساعت 10 را سر کوچه دارالشفاء گذاشت.باز هم خاطرات شیرین و دلگیرآن روزها برایم تکرار شد. از ابتدای کوچه که وارد می شوی انگار زمان تو را به روزهای رحلت پیامبر در مدینه میبرد و هیجده قدم که بر میداری می رسی به درب بیت الاحزان!

اینجا تاروپود فرشهایش آمیخته شده با اشکهای شهیدان.همانجایی که شهید احمد سالمیان می نشست نشستم. عطر صدای شهید خالصی و حاج بهزاد را از عمق جانم می شنوم.صدای هق هق سید مجید،محسن کشفی،عبدالوحید رضایی،حمید و رضا شاهنده،صحرایی و... را می شنوم.حالا جهانبخش تنها کسی است که از آن زمان برایم مانده.روزگاری که ما خیلی کوچک بودیم وآنها خیلی بزرگ و حالا من ذره ام و آنها خورشید...فقط میگویم شب رویایی و شیدایی بود امشب.چایی و اشک و خاطرات اون روزها و صدای گرم سید یوسف که حالا مهمان ارباب است...

پی نوشت:

- دارالشفاء یا همان بیت الاحزان حضرت زهرا سلام الله علیها، دوتا اتاق کوچک است نرسیده به میدان وزیری،که مداح و میاندار و گریه کن و سینه زنش همه شهید شده اند و عکس خیلی هاشان در قابهای قدیمی کوچک و بزرگ دورتا دور اتاقها چیده شده اند.حدود سی سال است جمعه ها دو سه ساعت قبل از اذان مغرب دعای سمات میخوانند.

- برای کسی که یکبار از همه چیز دل کنده و رفته ،شاید کمی ساده تر به نظر بیاید اما اینطورهم نیست، امشب از همه شان خواستم دلم را از اینجا بکنند و ببرند برای دفاع از حریم عمه سادات...

- حتماً حتماً دارالشفاء بروید.اگر میخواهید بوی شهدا و امام زمان را استشمام کنید دارالشفاء بروید...