خبر را تلفنی به من دادند.فرمانده نیروی هوایی سپاه احضارم کرده بود.من با احمد خیلی رفیق بودم.همیشه به هم تلفن می زدیم.حال هم را می پرسیدیم.خیلی راحت بودیم با هم.

احضار، نشان می داد که باید خودم را آماده ی یک برخورد جدی بکنم، اتفاقاً وقتی وارد اتاق احمد شدم، دیدم او پشت به در دارد.سلام کردم.

جوابم را به آرامی داد. این هم نشان می داد که اوضاع تا چه حد جدی است و می بایست فعلاً رفاقت را به فراموشی بسپارم.

چه اتفاقی افتاده بود؟ نمی دانستم. این پشت به در داشتن و لحن آرام بی تفاوت که آدم را یاد فیلم های جنگی می انداخت، چه چیزی را نشان می داد. احمد چرا از من روی برگردانده بود؟

کارهای چند ماه اخیرم را در مقام فرمانده لشکر مرور کردم.نقطه ی ضعف چندانی در آن ها پیدا نکردم. پس چه شده بود؟!

رفتم جلوتر.احمد جلوی پنجره بود.با نزدیک شدن من ،صدای پر زدنی آمد و کبوتر سفیدی بال گشود رو به آسمان.بعد، کبوترهای دیگری را دیدم که لب قرنیز پنجره نشسته بودند و دانه بر می چیدند... به یک باره همه چیز را فهمیدم.

گفتم: چه می کنی فرمانده نیرو؟

خندید. گفت: این ها سهمیه دارند . هرروز می آیند که سهمیه شان را بگیرند.جای دیگری غذا نمی خوردند.

تازه آن موقع بود که فهمیم این کار هر روز احمد است.

 

پی نوشت:

- درک عظمت بعضی ها خودش یک دل آسمانی می خواهد...

- یادش بخیر صبحها وقتی به اتاق می آمدم؛ کبوترها و گنجشک ها با نوکشان مرتب به شیشه اتاق می زدند و سهمیه روزانه شان را از ما طلب می کردند...پنج نفر بودیم در یک اتاق کوچک کار می کردیم و چه دنیای عظیمی داشتیم...

- امروز خوبی بزرگی را در اندیشه برادرم آقا مهدی عبدالمالکی دیدم و این هدیه ارزشمند را بخاطر تمام خاطرات دوران همکاری با ایشان تقدیمشان می کنم.