شهید دوازدهم!
پدرش غسال بود و اغلب شهدا را غسل و کفن کرده بود. درمنطقه ی عملیاتی والفجر 6 که بودیم، هر وقت محمدرضا وارد چادر میشد، بچهها به شوخی میگفتند:
« بچهی مرده شور ما اومده.»
او هم در جواب میگفت:
وقتی من شهید شدم، پدرم با آب گرم جنازهی مرا غسل میدهد و با آب دیدگانش کفن بر تنم میپوشد، اما شما چی؟ آب سرد بر بدنتان میریزند و داد جنازهتان را در میآورند.
سالی که برای تفحّص شهدا به چیلات رفته بودیم. در آخر کار پیکر 12 شهید را یافتیم و جنازهی آخرین شهیدی که پیدا کردیم متعلق به محمدرضا بود.
بعثیها دست و پایش را با سیم تلفن بسته و تیر خلاص هم به او زده بودند.
در آن لحظه به یاد فرازی از وصیت نامه اش افتادم که نوشته بود: «شاید من برنگردم. اگر فرزندمان دختر بود، اسمش را بگذارید: فاطمه زهرا».
هفت ماه بعد از شهادتش دخترش، فاطمه زهرا، متولد شد.
وقتی پیدایش کردیم، سرم را گذاشتم روی تخته سنگی و گریه کردم. بچههای تفحّص گفتند: چرا گریه میکنی؟
خاطرهی بالا را برایشان تعریف کردم و گفتم:
حالا این پدر، چه طور استخوانهای پسرش را غسل و کفن کند؟...
پی نوشت:
- شادی روح مطهر شهید محمدرضا بندری و همه شهدای لشگر سرافراز25 کربلا حمد وصلوات..
- پدر شهید می گفت که 700 نفر از شهدا را خودش غسل داده اما گویا خدا میخواست او را با غسل پسرش بیازماید...
-این مطلب نذر کریم اهل بیت امام حسن مجتبی علیه السلام