آغازی دیگر(سید مرتضی آوینی)

تحولاتی که این روزها در کره زمین روی می دهد نوید عصر دیگری را می دهد که در آن ابوالهول از اریکه قدرت به زیر خواهد افتاد و غرب از هم فرو خواهد پاشید و تمدنی دیگر ، نه از شرق و نه از غرب ، که از خاورمیانه بر خواهد خاست.همین که دهکده جهانی آقای مک لوهان انکار شود و «وضع موجود» در خطر افتد به منفعت همه انقلابیونی است که عصر دیگری را انتظار می کشند. و مردم جهان هم اگر ترس از مرگ و عدم آرامش بر تفکر اتشان سایه نمی انداخت، در می یافتند که چقدر از وضع موجود خسته اند. کره زمین خسته است . بشر بعد از قرن ها زمین گرایی و خود پرستی احساس می کند که نیازمند عالم معنا است . او این عالم را در درون خویش باز خواهد یافت و به آن باز خواهد گشت، اما نه «بی رنج» بلکه «با رنجی بسیار» این دوران رنج اکنون سر رسیده است. 
آغازی بر یک پایان – صفحه ی 123

پی نوشت:

- در دنیایی که دغدغه دین نداریم و نمازمان را قبل از قضا شدن می خوانیم مردمانی هستند که بخاطر اعتقاداتشان مجازات می شوند.نگاهی به بحرین٬میانمار٬قطیف٬سوریه و... بیاندازیم!

- تصویر مربوط به کودک بحرینی در نماز جمعه که بر روی نرده ها نماز می خواند.

حکایت عشق...

قصه ما ،حکایت کلاف نخ و بازار یوسف فروشان مصر نیست...

حکایت گندم ری و تنها شدن امام عشق نیست...

حکایت ،حکایت طوعه است.

حکایت دیاریست که پیرزنی دارد که کیسه برنج آدم برای دارایی اش هنوز جا دارد...

حکایت دستهای چروکیده ایست که تمثال امام خویش را در قلب خود جا داده است...

حکایت یک آسمان عشق است.یک آسمان دلدادگی...

وچه خوش گفته اند وصف العشق نصف العشق...

بالاتر از بهشت...

خدايا...

 بــالاتــر از بـهـشـتـــــ هــم داری ؟!

بــرای زیــر پــای این پدر مـیـخــواهــم ...

 

روضه حضرت زهرا سلام الله علیها

یك‌بار اتفاق افتاد كه بچه‌ها چند روز می‌گشتند و شهید پیدا نمی‌كردند. رمز شكستن قفل و پیدا كردن شهید، نام مقدس حضرت زهرا (س)‌ بود. 15 روز گشتیم و شهید پیدا نكردیم. بعد یك روز صبح بلند شده و سوار ماشین شدیم كه برویم. با اعتقاد گفتم: «امروز شهید پیدا می‌كنیم، بعد گفتم كه این ذكر را زمزمه كنید:
دست و من عنایت و لطف و عطای فاطمه (س)
منم گدای فاطمه، منم گــــــدای فاطمه (س) »
تعدادی این ذكر را خواندند. بچه‌ها حالی پیدا كردند و گفتیم: «یا حضرت زهرا (س)‌ ما امروز گدای شماییم. آمده‌ایم زائران امام حسین (ع) را پیدا كنیم. اعتقاد هم داریم كه هیچ گدایی را از در خانه‌ات رد نمی‌كنی
همان‌طور كه از تپه بالا می‌رفتیم، یك برآمدگی دیدیم. كلنگ زدیم، كارت شناسایی شهید بیرون آمد. شهید از لشگر 17 و گردان ولی‌عصر (عج) بود.
یك روز صبح هم چند تا شهید پیدا كردیم. در كانال ماهی كه اكثراً مجهو‌ل‌الهویه بودند. اولین شهیدی كه پیدا شد، شهیدی بود كه اول مجروح شده بود. بعد او را داخل پتو گذاشته بودند و بعد شهید شده بود. فكر می‌كنم نزدیك به 430 تكه بود.
بعد از آن شهیدی پیدا شد كه از كمر به پایین بود و فقط شلوار و كتانی او پیدا بود. بچه‌ها ابتدا نگاه كردند ولی چیزی متوجه نشدند. از شلوار و كتانی‌اش معلوم بود ایرانی است. 15 _ 20 دقیقه‌ای نشستم و با او حرف زدم و گفتم كه شما خودتان ناظر و شاهد هستی. بیا و كمك كن من اثری از تو به دست بیاورم. توجهی نشد. حدود یك ساعت با این شهید صحبت كردم، گفتم اگر اثری از تو پیدا شود، به نیت حضرت زهرا (س) چهارده هزار صلوات می‌فرستم. مگر تو نمی‌خواهی به حضرت زهرا (س‌) خیری برسد.
بعد گفتم كه یك زیارت عاشورا برایت همین‌جا می‌خوانم. كمك كن. ظهر بود و هوا خیلی گرم. بچه‌ها برای نماز رفته بودند. گفتم اگر كمك كنی آثاری از تو پیدا شود، همین‌جا برایت روضه‌ی حضرت زهرا (س) می‌خوانم. دیدم خبری نشد. بعد گریه كردم و گفتم عیبی ندارد و ما دو تا این‌جا هستیم؛ ولی من فكر می‌كردم شما تا اسم حضرت زهرا (س) بیاید، غوغا می‌كنید. اعتقادم این بود كه در برابر اسم حضرت زهرا (س)‌ از خودتان واكنش نشان می‌دهید.
در همین حال و هوا دستم به كتانی او خورد. دیدم روی زبانه‌ی كتانی نوشته است: «حسین سعیدی از اردكان یزد.» همین نوشته باعث شناسایی او شد. همان‌جا برایش یك زیارت عاشورا و روضه‌ی حضرت زهرا (س)‌ خواندم.

-----------------------

پی نوشت: تصویر مربوط به شهید والامقام علی محمودوند جستجوگر پیکرهای شهداست.

شاهدان همیشه ی تاریخ

ماهی‌های این کانال
هیچ وقت
پرورش نیافتند
با پلاکی که تو
در سه راهی شهادت نصب کردی
و سربندت که از آب ها
سوغات گم نامی می‌خواست
بی آنکه برای پنجمین بار
به پابوس کربلا بروی

---------------------------------

پی نوشت1:

چشم هایی که من و تو را می پاید ، بخشی است از نقاشی پرتره ی شهید «محمد مرتضی قلی» فرمانده سپاه «گیلان غرب» که در سال 1362 ، بال در بال ملائک گشوده است. روحمان با یادش شاد.

پی نوشت 2:

این مطلب نذر آقا علی اکبر علیه السلام.یادتان باشد در حرم سیدالشهدا روضه ایشان را نخوانید!!!

 

من آقای بهشتی را می‌بینم که در حال صعود و پرواز است

پس از واقعه هفتم تیر که نزدیکان و اطرافیان علامه طباطبایی نمی‌خواستند خبر شهادت دکتر بهشتی را به علت کسالت علامه به ایشان بدهند، در همین احوال یکی از اطرافیان علامه طباطبایی به اتاق ایشان می‌روند و علامه به او عبارتی بدین مضمون می‌فرمایند:

« چه به من بگویید و چه نگویید من آقای بهشتی را می‌بینم که در حال صعود و پرواز است. »

 

16سال بعد از شهادت...

شهید محمدرضا شفیعی چهارده ساله بود که عزم جبهه کرد، ولی چون سنّش کم بود قبولش نمی کردند. بالأخره یک روز خودش شناسنامه اش را یکسال بزرگتر کرد و به آرزویش رسید.وقتی به مادرش گفت می خواهم به جبهه بروم؛

دفعه ی آخری که راهی جبهه بود نوزده سالش بود،چند شب بعد از شب عملیات مادرش خوابی می بیند. مادر می گوید خواب دیدم که محمد رضا با لباس سبزی از در وارد شد.  گفتم: مادر جان چرا به این زودی آمدی؟

 گفت: آمدم شما را از چشم به راهی در بیاورم. باید زود برگردم.شب بعد نیز مادر دوباره خواب محمدرضا را دید. خواب دید محمد رضا با یک دسته گل بزرگ وارد خانه شد. اما همین که به جلوی مادر رسید و دسته گل را زمین گذاشت حالت بقچه مانند شد.

محمد رضا به مادر گفت: مادر برایت هدیه آوردم بعد از این خواب ها بود که خانواده محمد رضا متوجه شدند در شب عملیات کربلای 4 تیر به شکم محمد رضا خورده و مجروح شده. همرزمش نتوانسته بود او را به عقب برگرداند و همانجا مانده بود. فردا صبح که رفته بودند او را بیاورند، او را پیدا نکرده بودند.بعدها خانواده فهمیدند که محمد رضا را اسیر کرده اند. یازده روز در اسارت زنده بوده و در نهایت به خاطر جراحتش زیر شکنجه ی بعثی ها به شهادت رسیده و همانجا در کربلا دفنش کرده اند.به نقل دوستانش وقتی او را اسیر می کنند، می گویند که به امام توهین کن و او با همان حال زخمی می گوید: مرگ بر صدام. آنها نیز با لگد به دهان او می کوبند و دندانش می شکند.  

وقتی بعد از شانزده سال جنازه ی محمد رضا را سالم از خاک در آورده بودند صدام گفته بود این جنازه نباید به این شکل به ایران برود. پیکر پاک محمد رضا را سه ماه در آفتاب گذاشتند تا شناسایی نشود، ولی جسد سالم مانده بود. حتی روی جسد پودر مخصوص تخریب جسد ریختند که خاصیتش این بود که استخوان های جسد هم از بین می رفت ولی باز هم جسد سالم مانده بود. وقتی گروه تفحص جنازه ی محمد رضا را دریافت می کردند سرهنگ عراقی که در آنجا حضور داشته گریه می کرده و گفته: ما چه افرادی را کشتیم !

مادر شهید می گوید موقع دفن محمد رضا، حاج حسین کاجی به من گفت: « شما می دانید چرا بدن او سالم است؟» گفتم:«از بس ایشان خوب و با خدا بود. » 

ولی حاج حسین گفت: « راز سالم ماندن ایشان در چهار چیز است: هیچ وقت نماز شب ایشان ترک نمی شد؛ مداومت بر غسل جمعه داشت؛ دائما با وضو بود و اینکه هر وقت زیارت عاشورا خوانده می شد، ما با چفیه هایمان اشکمان را پاک می کردیم ولی ایشان با دست اشکهایش را می گرفت و به بدنش می مالید و جالب اینکه جمعه وقتی برای ما آب می آوردند، ایشان آب را نمیخورد و آن را برای غسل نگه می داشت. »

شهید شفیعی در سال 81 در گلزار شهدای قم به خاک سپرده شد. 

تصویر شهید شانزده سال پس از شهادت

---------------

پی نوشت: این مطلب را نذر امام سجاد علیه السلام نوشتم.

و الله ان قطعتموا یمینی‏ انی احامی ابدا عن دینی‏...

درست مى گفت; درست بود، اما يك دست مصنوعى، با تمام وجود افتاديم به جان زمين كه شايد صاحب دست را پيدا كنيم. پيدا شد. شهيد پازوكى گفت: «اى كاش اين صحنه را همه دنيا مى ديدند. دشمنانمان مى فهميدند با چه ملتى روبه رو شدند و دوستانمان بيشتر به عظمت اين بچه ها و سنگينى بار امانت واقف مى شدند. با يك دست به عمق دشمن زدن، تنها و تنها به عشق او كه دوستش داشتند...»

جانماز آسمانی

تنها چيزي را كه به هيچ كس نمي داد، جا نماز كوچكش بود؛ حتي به من كه نزديك ترين دوست او بودم و هر چه از او مي خواستم، به من مي بخشيد. چندين بار از او خواستم جا نمازش را به من بدهد و نداد.
شب عمليات والفجر هشت بود، وقت خداحافظي و آخرين ديدارها وقتي با او خداحافظي مي كردم، جا نمازش را در كف دستم گذاشت و گفت: مواظبش باش!
بعد از علميات وقتي مي خواستم با آن نماز بخوانم. ديدم پشت آن اسامي تعداد زيادي از جمله امامان معصوم (عليهم السلام)، شهدا و بچه هاي بسيجي نوشته شده و در زير همه آنها با خط خوش آمده است:
«الهي لاتكلني الي نفسي طرفه عين ابدا»
او بسيجي مخلص «منصور بصيري فر» بود كه در ادامه آن عمليات، همراه با برادرش عبدالرضا، بال در بال ملائك گذاشت.