جوراب های بهشتی!

جوراب های پاره پاره ام را که دیده بود ،یک جفت جوراب تمیز پشمی را که مادرش برایش بافته و فرستاده بود،آورد و با اصرار گفت :« این ها را بپوش!»

جوراب ها را پوشیدم و پرسیدم : « خوب ، به جای اینها چه بهت بدم ، یه چیزی ازمن بخواه!»
داشتم با خودم فکر می کردم چه دارم که بهش بدم ! سرش را پایین انداخت و گفت : اتفاقا" خودم هم می خواستم بگم ، روم نمی شد . »
گفتم : « بگو ! »
گفت : « اگه رفتی و شهید شدی ، ما را هم ببر ، یادت نره ... »
این حرف سید مهدی حسینی تکانم داد . گفتم : « خدایا ، این کجاست و ما کجا ! »

مسئول دیده بانی واحد بود .

در حلبچه پرواز کرد .


پی نوشت:

- مرحوم دولابی می فرمود:اگر به یک فقیر بی چیز با بی احترامی پول زیادي بدهی و به طرفش پرت کنی،به تو می گوید پولت را بردار و براي پدرت مجلس ختم بگیر. همه بزرگ و بزرگ زاده اندو نزد خدا عزیزند، لذا توهین و تحقیر را تحمل نمی کنند.
خداوند تو را بزرگ آفر یده است . تو عزیزي، از دیگري طلب عزّت نکن. عزّت درنفس خودت است.

- هدیه به ارواح طیبه شهدا و سلامتی و تعجیل در فرج امام زمان عج حمدو صلوات.

عشق واقعی

طلبه ای ساده بودم درسهایم هم خوب نبود ./ یک روز چند طلبه دور هم نشسته بودیم یکی عکسی از زنی دستش بود گفت این عکس زیباترین زن جهان است کی حاضر است یک شب عقد حلال با این زن بودن را با یک لحظه دیدن علی ع عوض کنه / عکس دست به دست توی انها چرخید هنوز به من نرسیده بود که انقلابی در من ایجاد شد از جایم بلند شدم گفتم من حتی دیدن عکس این زن را هم با دیدن عکس علی هم عوض نمی کنم تا چه رسد .... همه معترض شدند که بابا بیا ببین چه عکسی ست فقط عکس است دیگه. ولی من اعتنایی نکردم آن جمع را ترک به طرف حجره ام رفتم دیدم هوا به شدت گرم است نمی شود به داخل اتاق رفت دم در روی پله ها نشستم خوابم گرفت به دیوار تکیه کردم یک دفعه در خواب دیدم یک سالن بزرگی است داخلش پر است از علمای بزرگ سابق در صدر جلسه یک کرسی دیده می شد علی ع روی آن نشسته بود قنبر و مالک اشتر هم کنارش بودند دیدم در ان جمع علی ع مرا مورد خطاب قرار داده و با نام مرا به محضر خویش فرا خواند و از من تشکر کرد مرا مورد لطف و محبت قرار داد از خواب بیدار شدم هنوز آن لذتی که در خواب به من با دیدن چهره مولا دست داده بود همراهم بود دیدم همه این نشستنم و خواب و بیدار شدنم 8 دقیقه طول کشیده از جا بر خواستم دیدم هنوز طلاب سر گرم آن عکس هستند به آنها گفتم من نتیجه انتخابم را گرفتم . از آن به بعد به طور عجیبی به موفقیتهای علمی پی در پی رسیدم که اگر علامه جعفری شدم حاصل آن نگاه نکردن به عکس بود که سرنوشتم را عوض کرد .

پی نوشت:

یادش بخیر چه بزرگ مردی بود علامه.مردی با خضوع و ساده زیست که در پس چهره اش ابر مردی نهفته بود.

یا دائم الفضل...

دخیـل بنـد نعلیــن یـل ام البنیــن هستـــم!

 

شخصی در محضر زنده‌یاد علامه امینی رحمه‌الله این سوال را مطرح نمود که:

اگر کسی به حضرت عباس معتقد نباشد یا در دل به اوعلاقه و محبتی نداشته باشد، آیا ایمانش ناقص است؟!

علامه پس از شنیدن این سخن، سخت ناراحت شد و با اینکه کسالت داشت و روی تخت دراز کشیده بود، به زحمت نشست و فرمود: «ای مرد! حضرت اباالفضل علیه‌السلام که سهل است؛ اگر کسی به بند کفش من هم که نوکری از نوکران حضرت اباالفضلم، کوچکترین اهانت و کم‌توجهی کند، کافر است و به خدا سوگند با صورت در آتش جهنم خواهد افتاد...».

پی نوشت:

-دخیلت بستم آقا بدجور

گزینش

مصاحبه ی اعتقادی هر نفر حداقل یک و نیم ساعت به طول می انجامید و آنقدر فضا سنگین و سوالات پیچیده بود که هر یک ربع ساعت فرد از مصاحبه گر اجازه می گرفت،می آمد بیرون،آبی به سر و صورتش میزدو باز برمیگشت.وقتی تو را صدا زدند دلم هری ریخت ،گفتم خدا بهت رحم کنه.بیست دقیقه نگذشته بود که دیدم فرد مصاحبه کننده پریشان از اتاق آمد بیرون ،آبی به صورتش زد و برگشت. ربع ساعت نگذشته بود که از اتاق زد بیرون با چشمان خیس.صورتش را شست و دوباره برگشت.نمی دانم چه اتفاقی افتاده بود فقط اینکه بیچاره اش کرده بودی،آن روز مصاحبه ها ناتمام ماند و همه مات و مبهوت از این ماجرا.مدتها بعد که ماجرا را از تو پرسیدم گفتی از مادرمان زهرا سلام الله پرسیده بود!!!آخرش هم نرفتی اما کار خودت را کردی...

پی نوشت:

- من هم نرفتم اما تفاوت من با تو این بود که من لیاقتش را نداشتم.

-روزگار همه ما را گره زد، کاش به جای اینکه چند نفر در یک نفر باشیم،یک نفر در چند نفر بودیم! یکی میجنگید،یکی درس میخواند،یکی دنبال معیشت بود،یکی دنبال خیرو...

 - خدا را شکر در این تنگنای روزگار عزیزانی دارم که مصداق جبال راسخ اند در عصر ظهور...

مردی به نام تختی

هرچه دوستش به او گفت :

غلامرضا خم شو ، فایده ای نداشت

بعد از مراسم ازش پرسیدند ، چرا خم نشدی

برایت دردسر میشود ، او شاه مملکت است

گفت هر که میخواهد باشد :

تختی فقط برای بوسیدن دست مادرش خم میشود...

 

آمدم نبودی، وعدۀ ما بهشت!

خیلی دلم می‌خواست سید مرتضی آوینی را ببینم. یک روز به رفقایش گفتم، جور کنید تا ما سیدمرتضی را ببینیم، خلاصه نشد. بالاخره آقا سید مرتضی آوینی توی فکه روی مین رفت و به آسمون‌ها پر کشید.

تا اينكه يه شب در خواب، شهید آوینی را دیدم و درد و دل‌هایم را با او کردم؛ گفتم آقا سید، خیلی دلم می‌خواست تا وقتی زنده هستی بیام و ببینمت، اما توفیق نشد. سید به من گفت "ناراحت نباش فردا ساعت ۸ صبح بیا سر پل کرخه منتظرت هستم". صبح از خواب بیدار شدم. منِ بیچاره که هنوز به زنده بودن شهدا شک داشتم، گفتم: این چه خوابی بود، او که خیلی وقت است شهید شده است. گفتم حالا بروم ببینم چه می‌شه.

رفتم اما با نیم ساعت تأخیر رسیدم. دیدم خبری از آوینی نیست. داشتم مطمئن می‌شدم که خواب دیشب خیال بوده. سربازی که آن نزدیکی‌ها در حال نگهبانی بود ، نزدیک آمد و گفت: آقا شما منتظر کسی هستید؟ گفتم: بله، با یکی از رفقا قرار داشتم. گفت: چه شکلی بود؟ خصوصیات سید مرتضی رو براش بازگو کردم. گفت: رفیقت آمد اینجا! تا ساعت ۸ هم منتظرت شد اما نیامدی، بعد که خواست بره به من گفت: کسی با این اسم و قیافه می‌آید اینجا، به او بگو آقا سید مرتضی آمد و خیلی منتظرت شد ولی نیامدی ، کار داشت و رفت ، اما زير پل برایت با انگشت چیزی نوشته، برو بخوان. رفتم و دیدم خود آقا مرتضی نوشته: آمدم نبودی، وعدۀ ما بهشت! سید مرتضی آوینی

 پی نوشت:

رفقا سنت فراموش شده این روزهای ما گرفتن عکس حجله ایه.کارکردهای زیادی داره که مهمترینش دیدن تصویر مرگ در مقابل خودمان است!

خانه را مرتب کن، تا آقا بيايد

مرحوم حاج اسماعيل دولابي از علماي برجسته و از بزرگان اهل معرفت، درخصوص انتظار فرج تمثيل زيبائي دارند که نقل آن آموزنده است.

آن مرحوم مي فرمايند:پدري چهار تا بچه را گذاشت توي اتاق و گفت اين‌جا‌ را مرتب کنيد تا من برگردم.خودش هم رفت پشت پرده. از آن‌جا نگاه مي‌کرد مي‌ديد کي چه کار مي‌کند، مي‌نوشت توي يک کاغذي که بعد حساب و کتاب کند.يکي از بچه‌ها که گيج بود، حرف پدر يادش رفت. سرش گرم شد به بازي. يادش رفت که آقاش گفته خانه را مرتب کنيد. يکي از بچه‌ها که شرور بود شروع کرد خانه را به هم ريختن و داد و فرياد که من نمي‌گذارم کسي اين‌جا را مرتب کند.يکي که خنگ بود، ترسيد. نشست وسط و شروع کرد گريه و جيغ و داد که آقا بيا، بيا ببين اين نمي‌گذارد، مرتب کنيم.اما آنکه زرنگ بود، نگاه کرد، رد تن آقاش را ديد از پشت پرده. تند و تند مرتب مي‌کرد همه‌جا را. مي‌دانست آقاش دارد توي کاغذ مي‌نويسد

هي نگاه مي‌کرد سمت پرده و مي‌خنديد. دلش هم تنگ نمي‌شد. مي‌دانست که آقاش همين ‌جاست.توي دلش هم گاهي مي‌گفت اگر يک دقيقه دير‌تر بيايد باز من کارهاي بهتر مي‌کنم.آن بچه‌ شرور همه جا را هي مي‌ريخت به هم، هي مي‌ديد اين خوشحال است، ناراحت نمي‌شود.وقتي همه جا را ريخت به هم، آن وقت آقا آمد

ما که خنگ بوديم، گريه و زاري کرده بوديم، چيزي گيرمان نيامد. او که زرنگ بود و خنديده بود، کلي چيز گيرش آمد

زرنگ باش. خنگ نباش. گيج نباش

شرور که نيستي الحمدلله. گيج و خنگ هم نباش

نگاه کن پشت پرده رد آقا را ببين و کار خوب کن

خانه را مرتب کن، تا آقا بيايد

آمده بودم بگويم من ياغي نيستم...

 

روزي مرحوم آخوند كاشي (رحمه الله) مشغول وضو گرفتن بود كه شخص با عجله آمد، وضو گرفت، به داخل اتاق رفت و به نماز ايستاد. با توجّه با اين كه مرحوم آخوند (رحمه الله) خيلي مؤدّب وضو مي‌گرفت و همه آداب و ادعيه ي وضو را به جا مي‌آورد؛ تا وضوي آخوند تمام شود، آن شخص نماز ظهر و عصر خود را هم خوانده بود. به هنگام خروج با مرحوم كاشي رو به رو شد.
ايشان پرسيدند: چه كار مي‌كردي؟
گفت: هيچ.
فرمود: تو هيچ كار نمي‌كردي؟
گفت: نه! مي‌دانست كه اگر بگويد نماز مي‌خواندم، كار بيخ پيدا مي‌كند.
آقا فرمود: مگر تو نماز نمي‌خواندي؟
گفت: نه!
آخوند فرمود: من خودم ديدم داشتي نماز مي‌خواندي.
گفت: نه آقا اشتباه ديدي.
سؤال كردند: پس چه كار مي‌كردي؟
گفت: فقط آمده بودم بگويم من ياغي نيستم، همين.
اين جمله در مرحوم آخوند (رحمه الله) خيلي تأثير گذاشت. تا مدّت ها هر وقت از احوال آخوند مي‌پرسيدند، ايشان با حال خاصي مي‌فرمود:
من ‌ياغي نيستم!

ثبت نام حج فقط با سیصد تومان!

استاد امجد می فرمایند:

پیرزنی با سیصد تا تک تومانی برای عمره ثبت نام می خواست بکند ! دو تا جوانمرد بانی شدند و او ثبت نام کرد . در بقیع هم دفن شد . ما خدا را نمی شناسیم . ما اسباب را نمی شناسیم.

یک امر به معروف واقعی!

شیخ حسین انصاریان وشراب فروش

یک بار زمان شاه وارد یک مشروب فروشی شدم، با همین عبا و عمامه! دیدم سر تمام میزها مشروب است، یک عده‌ای مشغول نوشیدن و یک عده‌ای مست هستند و یک عد‌ّه تازه نشسته‌اند.

من که وارد شدم صاحب کافه گفت: آقا اشتباه آمده‌اید! گفتم: نه برادر، اشتباه نیامده‌ام، آدرس گرفتم و درست آمدم، مگر اینجا فلان کافه نیست؟ گفت : چرا ! گفتم: پس من درست آمدم. گفت: فرمایشی دارید؟ گفتم: یک کلام!

آن زمان هم من سی سه سالم بود، جوان بودم! گفتم: من فقط یک کلمه می‌خواهم به تو بگویم، اما باید اول از تو بپرسم: یهودی هستی: گفت : نه! مسیحی هستی؟ گفت: نه! مسلمانم! گفتم: سنی هستی؟ گفت: نه شیعه هستم! گفتم : پس می‌توانم آن یک کلمه را به تو بگویم! گفت: بگو! گفتم: پروردگار فرموده: مؤمنان پیر، نورِ من هستند و من حیا می‌کنم که نورم را با آتشم بسوزانم، من خدا دیگر از او حیا می‌کنم

گفتم: تو که از شصت سال گذشتی و سر و صورتت پر از سفیدی است، چه می کنی؟ گفت: چکار بکنم؟ تکان عجیبی خورد!. گفتم: دیروز چقدر آوردی؟ آن زمان، گفت: هفت هزار تومان! هفت هزار تومان شمردم و گفتم: این پول مشروب ها، به اینها هم بگو دیگر نخورند و بلند شوند بروند. همه را بیرون کرد. با هم رفتیم تمام مشروب ها را داخل چاه ریختیم. رفتم رفقایم را آوردم یک پولی روی هم گذاشتند، بیست و چهار ساعت نشد که به تعداد دویست نفر دیگ و بشقاب و قاشق و چاقو همه چیز آوردیم!؛ یعنی من صبح این کار را کردم، بعد از ظهر آنجا تابلوی چلوکبابی خورده بود، چلوکباب هم داشت! روز اول هم یک روحانی گفت: دویست پرس چلوکبابش را من می‌خرم! بعد هم دیگر چلوکبابی شد!.

من آقای بهشتی را می‌بینم که در حال صعود و پرواز است

پس از واقعه هفتم تیر که نزدیکان و اطرافیان علامه طباطبایی نمی‌خواستند خبر شهادت دکتر بهشتی را به علت کسالت علامه به ایشان بدهند، در همین احوال یکی از اطرافیان علامه طباطبایی به اتاق ایشان می‌روند و علامه به او عبارتی بدین مضمون می‌فرمایند:

« چه به من بگویید و چه نگویید من آقای بهشتی را می‌بینم که در حال صعود و پرواز است. »

 

امام کاظم علیه السلام و زبان فارسی

ابوبصیر از امام موسی بن جعفر علیه السلام پرسید:"امام با چه نشانه‌هایی شناخته می‌شود؟"
فرمود:"امام راستین صفاتی دارد که اولین و مهم‌ترین آن این است که امام قبلی معرفی‌اش کرده باشد. همان گونه که رسول خدا علی بن ابیطالب علیه السلام را معرفی کرد، هر امامی نیز باید امام پس از خود را معرفی نماید. نشانه‌ی دیگر آن است که هر چه از او می‌پرسند، جواب بدهد و از هیچ چیز بی‌خبر نباشد. نشانه‌ی دیگر اینکه هرگز در دفاع از حق سکوت نکند، از حوادث آینده خبر بدهد و به همه‌ی زبان‌ها سخن بگوید."
سپس فرمود:"هم اکنون نشانه‌ای به تو می‌نمایم که قلبت مطمئن شود."
در همین حال مردی خراسانی وارد شد و شروع کرد به عربی سخن گفتن، اما امام پاسخش را به فارسی داد. مرد خراسانی گفت:" من خیال می‌کردم فارسی متوجه نمی‌شوید."
امام فرمود:"سبحان الله! اگر نتوانم جوابت را به زبان خودت بدهم، پس چه فضیلتی بر تو دارم؟" سپس فرمود:"امام کسی است که سخن هیچ فردی بر او پوشیده نیست. او کلام هر شخص و هر موجود زنده ای را می فهمد. امام با این نشانه‌ها شناخته می‌شود و اگر اینها را نداشته باشد، امام نیست."

(بحار الانوار، ج 48، ص 47 از قرب الاسناد)

تشیع پیکر اصحاب امام زمان عجل الله

یکی ازعلمای بزرگ از مرحوم حاج ملا آقا جان نقل می کند و می گوید:
ایشان روزی در تشییع شخصی شرکت کرده و بی تابی زیادی می کردند ، و از آنجا که به ظاهر شخص فوت شده را نمی شناخت باعث تعجب همگان گردید .

مرحوم حاج ملا آقا جان در این مورد به من فرمود:
در سفر کربلا وارد شهر کرمانشاه شدم، دستور رسید با آقائی ملاقات کنم، رفتم بازار، سراغ آن آقا را گرفتم، در بازار گفتند: آن آقا دیوانه است و قابل اعتنا نیست .
گفتم: شما آدرس ایشان را بدهید،آدرس را گرفته رفتم و پیدا کردم.
وقتی که وارد حجره محقرش شدم گفت:
« سرزده داخل مشو، میکده حمام نیست»
اجازه خواستم ، اجازه ورود داد و گفت: بایست. ایستادم. گفت: من مأمورم به تو چهار چیز را بگویم:

1- طوری زندگی کن که کسی شما را نشناسد.
2- از این تاریخ دیگر اینجا نیائی.
3- سلام مرا به اولیائی که می شناسی برسان.
4 - بلند شو یکی از اصحاب امام زمان ( علیه السلام) که فوت کرده تشییع می شود، در تشییع او شرکت کن.
از حجره بیرون آمدم و به سراغ تشییع رفتم، وقتی که به قبرستان رسیدم موقع دفن بود. به خاطر گفته آن ولی خدا که گفته بود: فوت شده از اصحاب امام زمان ( علیه السلام) است گریه می کردم و از گریه من اولیاء میت تعجب می کردند.

ارزش واقعی انسان در چیست؟

علامه محمد تقی جعفری ـ رحمت‌الله ­علیه ـ می­‌گفتند:
برخی از جامعه ­شناسان برتر دنیا در دانمارک جمع شده بودند تا پیرامون موضوع مهمی به بحث و تبادل نظر بپردازند. موضوع این بود: «ارزش واقعی انسان به چیست».
برای سنجش ارزش بسیاری از موجودات، معیار خاصی داریم. مثلا معیار ارزش طلا به وزن و عیار آن است. معیار ارزش بنزین به مقدار و کیفیت آن است. معیار ارزش پولپشتوانه آن است؛ اما معیار ارزش انسان‌ها در چیست.
هر کدام از جامعه‌شناسان، سخنانی گفته و معیارهای خاصی ارایه دادند.
هنگامی که نوبت به بنده رسید، گفتم : اگر می‌خواهید بدانید یک انسان چقدر ارزش دارد، ببینید به چه چیزی علاقه دارد و بهچه چیزی عشق می‌ورزد.
کسی که عشقش یک آپارتمان دو طبقه است، در واقع ارزشش به مقدار همان آپارتمان است. کسی کهعشقش ماشینش است، ارزشش به همان میزان است.
اما کسی که عشقش خدای متعال است، ارزشش به اندازه خداست.
علامه فرمودند: من این مطلب را گفتم و پایین آمدم. وقتی جامعه شناسان سخنان من را شنیدند، برایچند دقیقه روی پای خود ایستادند و کف زدند.
هنگامی که تشویق آن‌ها تمام شد، من دوباره بلند شدم و گفتم: عزیزان، این کلام از من نبود، بلکهاز شخصی به نام علی ـ علیه‌السلام ـ است.
آن حضرت در نهج‌البلاغه می­‌فرمایند: «قِیمَةُ کُلِّ امْرِئٍ مَا یُحْسِنُهُ»؛ «ارزش هر انسانی به اندازه چیزی است که دوست می‌دارد».
وقتی این کلام را گفتم، دوباره به نشانه احترام به وجود مقدس امیرالمؤمنین علی ـ علیه‌‌السلام ـ از جا بلند شدند و چند بار نام آن حضرت را بر زبان جاری کردند.