معامله ی عاشقانه با خدا

جنازه پسرشان را که آوردند
چیزی جز دو سه کیلو استخون نبود
پدر سرشو بالا گرفت و گفت :حاج خانم غصه نخوری ها !!!
دقیقا وزن همون روزیه که خدا بهمون هدیه دادِش ....
 

از قبر تو تا قلب من راهی نیست...

و قبـــــره فــی قلــــــوب مـــــن والاه

بعضـــی هـا فهمیــــده انــــد که

قلــــــــب مــــــــــا

بـــــــوی چـــــادر خـــــــاکی دارد...

 

هدیه ای که امام هادی علیه السلام به گروه تفحص داد...

چند روز بدون پیدا کردن پیکر شهید، در گرما و امکانات کم، توان ادامه کار را گرفته بود تا اینکه در روز تولد امام هادی(ع) به نیت آخرین روز تفحص به سمت ارتفاع 143 فکه راه افتادیم.
 

سال 72 بود و شب میلاد امام هادى(علیه السلام)؛ چند وقتى مى‌شد که هیچ شهیدى پیدا نکرده بودیم؛ خود من دیگر بریده بودم؛ خسته شده بودم؛ روزهاى آخر کار بود؛ گرما که شدید مى‌شد، باید کار را تعطیل مى‌کردیم؛ بین پاسگاه 29 و 30 کار مى‌کردیم؛ مى‌خواستم یک جورى دیگر کار را تمام کنم و بچه‌ها را جمع کنم که برویم؛ چند روز بدون شهید بودن، اعصاب برایم نگذاشته بود؛ گرما بیشتر مى‌شد و امکانات کم، یعنى توان ادامه کار از ما ‌گرفته می‌شد.

روز تولد امام هادی(علیه‌السلام) به نیت آخرین روز آن دوره از تفحص رفتیم؛ توکل به خدا کرده و راه افتادیم؛ مرتضى شادکام به یکى از سربازها گفت که دستگاه را بردارد و بروند به ارتفاع 143 فکه؛ گفت: «امروز دیگه هرکسى خودش را نشان داد که داد وگرنه کار را تعطیل مى‌کنیم» به حالت اعتراض و ناراحتى این حرف را زد.

در کنار جاده نزدیک 143، جایى بود که مقدار زیادى قوطى کنسرو و دیگر وسایل ریخته بودند؛ بیل را آوردیم و آنجا را کند؛ یک کلاهخود جلب نظر کرد؛ فکر نمى‌کردم چیز دیگرى باشد؛ بچه‌ها گیر دادند که اینجا را خوب زیر و رو کنیم. زمین را که کندیم، یکى... دو تا... پنج تا... همین جورى میان زباله‌ها شهید پیدا کردیم و همه اینها نشانه بغض و کینه دشمن نسبت به بچه‌هاى ما بود.

او یک مرد بود!

سرهنگ اسير عراقي جشعمي در عمليات كربلای4، درجزيره ام الرصاص به اسارت نيروهاي سپاه اسلام درآمد.او خاطرۀ بسيار عجيبي دربارۀ ايستادگي يك رزمنده ايراني مقابل بعثي ها نقل مي كند:
در يكي از محورها يك سرباز ايراني به اسارت ما در آمده بود. ديدم استواري از ارتش عراق با پوتين به دهانش مي زند و خون از دهان اسير جاري است و دندانهايش شكسته است؛ به طوري كه «ماهر عبدالرشيد» با همه قساوت قلبش رقت آورد.

 با هم به سمت استوار و اين سرباز ايراني رفتيم. سرباز مرتباً به فارسي مي گفت :«مرا بكش اما نمي گويم.» استوار از مترجم مي پرسيد كه چه مي گويد و بعد مجدداً او را مي زد. ابو عبدالله(ماهر عبدالرشيد) و من رسيديم و «ماهر» از استوار پرسيد:«چرا او را مي زني؟» استوار در پاسخ گفت:«اين سرباز ارمني و غير مسلمان است. الان بيش از يك ساعت است كه او را مي زنم تا به (امام) خميني فحش بدهد اما او، نمي گويد و مقاومت مي كند. مي گويد مرا بكش اما من اين كار را نمي كنم.» ماهر عبدالرشيد به مترجم گفت:«به او بگو فحشي بگويد و خود را رها سازد چرا مقاومت مي كند؟» مترجم ترجمه كرد. سرباز ارمني رو به من و ماهر كرد و گفت:«آيا شما به خدا ناسزا مي گوييد؟» من در اين هنگام استغفار كردم و ماهر با قهقه اي از او پرسيد:«مگر (امام) خميني خود را خدا خوانده است؟» سرباز ارمني در پاسخ گفت:«خير او مرد خداست. احكام خدا را اجرا مي كند. به خداوند توكل دارد و جز خدا از هيچ كس و هيچ چيزي نمي ترسد و از همه مهمتر، او متصل به خداست و به كسي كه به خدا متصل باشد نمي توان ناسزا گفت، من اگر بميرم حاضر نيستم به رهبر كشورم كه يك رهبر الهي سياسي است، اهانت كنم».
«ماهر عبدالرشيد» آن اسير را از دست استوار خلاص كرد و به سربازي سپرد تا او را به اسراي ديگر ملحق گرداند. ماهر در حالي كه رنگ چهره اش پريده بود و چشم هاي ريز بي حالت او مرتب مژه مي زد گفت:«خدا به داد ما برسد. ببين اين مرد چگونه در دل ملت خود جاي گرفته كه حتي يك مسيحي اينگونه از او دفاع مي كند. صدام را بگو كه با چه كسي در افتاده است».
من در همان لحظه به ياد جمله معروف اميرالمومنين افتادم كه «من صرع الحق فصرعه

روضه ی ابراهیم برای مادر

در فتح المبین وقتی ابراهیم مجروح شد سریع او را به دزفول منتقل کردیم.در سالنی که مربوط به بهداری ارتش بود قرار دادیم.مجروحین زیادی آنجا بستری بودند.
مجروحین آه و ناله می کردند.هیچ کس آرامش نداشت.بالاخره یک گوشه ای را پیدا کردیم.ابراهیم را روی زمین خواباندیم.پرستارها زخم گردن و پای ابراهیم را پانسمان کردند. در آن شرایط اعصاب همه به هم ریخته بود. سر و صدای مجروحین بسیار زیاد بود.ناگهان ابراهیم با صدایی رسا شروع به خواندن کرد.شعر زیبایی در وصف حضرت زهرا_سلام الله علیها_ که رمز عملیات هم نام مقدس ایشان بود.برای چند دقیقه سکوت عجیبی سالن را فرا گرفت.هیچ مجروحی ناله نمی کرد.همه چیز ردیف و مرتب شده بود.به هر طرف که نگاه می کردی آرامش موج می زد.قطرات اشک بود که از چشمان مجروحین و پرستارها جاری می شد.همه آرام شده بودند.
خواندن ابراهیم تمام شد. یکی از خانم دکترها که مسن تر از بقیه بود جلو آمد.خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بود.آهسته گفت: تو هم مثل پسرمی! فدای شما جوان ها!

 پی نوشت:

- نثار روح پرفتوح شهید ابراهیم هادی حمد و صلوات

-هروقت دنیا با این همه وسعتش برایمان  تنگ شد روضه مادر را میخوانیم.اصلا روضه تنهایی حال دیگری دارد...

پیشانی بند یا حسین(ع)

در روز تبادل پیکر شهدا،یكی از شهدایی كه عراقی‌ها كشف كرده بودند، هویتش معلوم نبود.

 نماینده ایران پرسید: از كجا می‌گویید این شهید ایرانی است؟

ژنرال بعثی گفت: همراه این شهید پارچه قرمزرنگی بود كه روی آن نوشته شده «یا حسین شهید». از این پارچه مشخص شد كه ایرانی است...

ما زنده به عشقیم که با عشق بمیریم
صد مرتبه از عشق تو مردیم و نمردیم

 پی نوشت: خیلی دلتنگ شهدا هستم...

دو خط روضه برای حجر...

وَیَأْبَی اللّهُ إِلاَّ أَن یُتِمَّ نُورَهُ

من فکر می کنم

حجر هم یک روز دلش هوای روضه گودال کرده بود...

روزی که خدا حاجتش را داد...

زینب هم از بلندای تل دمشقیه نگاهش می کرد...

من فکر می کنم ...

روزی که کاروان اسرا از کنار قبرش عبور می کرد

حجر دلش می خواست...

با تن بی سر پی دلداری فرشته ی سه ساله بیاید...

و حالا آسمانیان برای حجر دم گرفته اند:

أَلسَّلامُ عَلى مَنْ هُتِكَتْ حُرْمَتُهُ

چرا صدام لباس نظامی می پوشید!

در جریان اشغال کویت یکی از خبرنگاران خارجی  از صدام حسین می پرسد: چرا شما در جریان حمله به کویت ،همانند زمانِ جنگ با ایران لباس نظامی نمی پوشید ؟؟؟

دیکتاتور عراق گفته بود :
من با مردی در کویت روبرو نبودم و مردی در مقابل خود نمی دیدم ولی در جنگ با ایران با مردان واقعی میجنگیدم.

به افتخار مردان آزمون پس داده وطنم  حمد و صلوات...

 

او فرمانده است یا من؟

بچه بود
اونقدر برا اومدن به جبهه التماس کرد که کلافه شدم
کارش شده بود گریه و التماس
آخر سر فرستادمش مخابرات تا بی سیم چی بشه
رفت آموزش دید و برگشت
اتفاقا شد بی سیم چی خودم...
... یه شب توی عملیات اتیش دشمن زیاد شد
همه پناه گرفتند و خوابیدند روی زمین
یه لحظه این بچه رو دیدم که بی سیم روی دوشش نیست
فکر کردم از ترس پرتش کرده روی زمین
زدم توی سرش و گفتم: بی سیم کو بچه ؟!
با دست به زیر بدنش اشاره کرد
دیدم بی سیم رو گذاشته زمین و رویش خوابیده
نگاهم کرد و گفت:
اگه من ترکش بخورم یکی دیگه بی سیم رو بر میداره
ولی اگه بی سیم ترکش بخوره و از کار بیفته ، عملیات لنگ می مونه...
... مخم تاب برداشت
زبونم بند اومده بود از فکر بلندش

تبلیغ انتخاباتی یک فرمانــــــــده لشکر ...

یک صندلی زیر پای خودش گذاشت و رفت بالا ایستاد، بعد بدون هرگونه مقدمه چینی، شروع کرد به سخن گفتن: «بسم الله الرحمن الرحیم. مِـن بنده گنه‌کار خـِدا، حسین بصیر هَـسِّمه (هستم)»

«ما آمدیم اینجا، از اسلام دفاع کنیم؟ ما آمدیم اینجا، از امام دفاع کنیم؟ الآن که خودمان نیاز به دفاع داریم! این دعواها و این دست به یقه شدن، برای چیست؟ درگیری بین ما فرصتی است، برای دشمن!»

ایشان که صحبت می‌کرد، این جمع چند صد نفری بدون استثنا همه، چشمان شان اشک آلود شده بود، همه به گریه افتاده بودند. حرفش که به انتها رسید، از سمت پله‌ها آمد، می‌خواست که برود؛ وسط پله‌ها که رسید، گفت : «خودتان توافق کنید، ولی هر که را انتخاب نمودید من نظر دارم» یک ساعتی نکشید که این بچه‌ها به توافق رسیدند، و با نظر «حاجی بصیر» مسئله فرماندهی آن‌ها حل شد، دیگر تا آخر جنگ کسی چنین اعتراضی، در کل لشکر مشاهده نکرد.

تقدیم به مادران مفقودین

رفقایش می گفتند وقتی برای شناسایی رفته بودند،در کمین بعثی ها گرفتار شدند.برگشت و به بچه ها گفت شما بروید من باید بمانم. می گفتند تا چند روز وقتی از دوربین دیدگاه نگاهش می کردیم، آرام خوابیده بود و باد موهایش را تکان می داد.

اما مادر هنوز حرفهای آنها را باور نمی کرد...

مادر بود و عکسی کوچک از مرتضی...

-------------------

پی نوشت: صلی الله علی روحک و بدنک

کجاست آن واسطه ی قوام آسمان و زمین

أِنّی أمانُ لِأهلِ الأرض کما أنَّ النُّجومَ أمانُ لِأهل السّماءِ

این روزهــا زمیــن هــم بیقـــرار آمـــدن تــوســت....

مـــــــــــــدام مــــــــــی لــــــــــــرزد...