حواله به کردستان با حواله آهن

گفت: چون تو از هر لحاظ مورد اطمینان من هستی, میخوام از این به بعد برای ساخت و سازهای لشگر مسئول خرید باشی. از همون روز مشغول شدم. کم کم چم وخم کار تو بازار دستم می امد. گاهی با چشم خودم میدیدم که بعضی ها با چند تا زد وبند ,به چه راحتی پولدار میشوند. یک روز بعد از این که گزارش کارم رو به حاج احمد دادم, گفتم: سردار ما الان چند تا حواله ی اهن داریم که داره باطل میشه, اگه اجازه بدین, اهنش رو بگیریم و چون خودمون لازم نداریم, توی بازار ازاد بفروشیم, اون وقت پولش رو برای کارای دیگه ی لشگر مصرف کنیم.
سردار دقیق شد توی صورتم . گفت: افرین, بازم از این نظرا داری؟
به قول معروف سر ذوق اومدم. دو سه تا پیشنهاد دیگر هم دادم...
همان روز سردار حکم انتقال مرا به کردستان نوشت, از سال 72 تا سال 75 تو کردستان خدمت کردم. تحصیلات دانشگاهیم هم ناتمام ماند, وکلی مشکل دیگر برایم درست شد.
یک بار که سردار اومده بود کردستان, به ام گفت: پورشعبان, تو بچه ی سالهای حماسه و خون بودی, حیفم اومد گرفتار مادیات شی, برای همین فرستادمت کردستان.

پی نوشت:

-تذکری برای خودم!

-شادی روح پرفتوح شهید حاج احمد کاظمی صلوات!

تورم عشق در دولت محمود!

کردستان را از سقز شروع کرد با بیست سال سن محاسنش را اگر می خواستی ببینی باید دقیق میشدی توی صورتش . از همان روز اول آرام و قرار نداشت . می گفت امان ضد انقلاب رو باید برید.

ضد انقلاب برای سر بعضی پاسدار ها هزار تومان جایزه می گذاشت خیلی که ارزش طرف شان می رفت بالا سرش را سه هزار تومان هم می خریدند.

محمود که امد به یکی دو هفته نکشید رفت توی لیست سه هزار تومنی ها . اعلامیه اش را خودش آورد برامان . می خواند و می خندید .

دو سه هفته بعد پام گلوله خورد . می خواستند بفرستندم  مشهد . محمود امد دیدنم. وقت خدا حافظی . با خنده گفت راستی خبر جدید رو شنیدی؟

گفتم چی؟

گفت :قیمت سرم زیاد شده.

گفتم :چقدر؟

گفت: بیست هزار تومن.

چند ماه بعد بوکان که ازاد شد . آن قیمت به دو میلیون تومان هم رسید.

----------------------

پی نوشت: تقدیم به روح پر فتوح سردار سرافراز شهید محمود کاوه حمد و صلوات

آمده بودم بگويم من ياغي نيستم...

 

روزي مرحوم آخوند كاشي (رحمه الله) مشغول وضو گرفتن بود كه شخص با عجله آمد، وضو گرفت، به داخل اتاق رفت و به نماز ايستاد. با توجّه با اين كه مرحوم آخوند (رحمه الله) خيلي مؤدّب وضو مي‌گرفت و همه آداب و ادعيه ي وضو را به جا مي‌آورد؛ تا وضوي آخوند تمام شود، آن شخص نماز ظهر و عصر خود را هم خوانده بود. به هنگام خروج با مرحوم كاشي رو به رو شد.
ايشان پرسيدند: چه كار مي‌كردي؟
گفت: هيچ.
فرمود: تو هيچ كار نمي‌كردي؟
گفت: نه! مي‌دانست كه اگر بگويد نماز مي‌خواندم، كار بيخ پيدا مي‌كند.
آقا فرمود: مگر تو نماز نمي‌خواندي؟
گفت: نه!
آخوند فرمود: من خودم ديدم داشتي نماز مي‌خواندي.
گفت: نه آقا اشتباه ديدي.
سؤال كردند: پس چه كار مي‌كردي؟
گفت: فقط آمده بودم بگويم من ياغي نيستم، همين.
اين جمله در مرحوم آخوند (رحمه الله) خيلي تأثير گذاشت. تا مدّت ها هر وقت از احوال آخوند مي‌پرسيدند، ايشان با حال خاصي مي‌فرمود:
من ‌ياغي نيستم!