وما بدلوا تبدیلا...




درست وسط میدان مین، رگبار بستند رویمان،
توی آن جهنم نه می شد رفت نه میشد دراز کشید.
چند نفری هم شهید شده بودندو افتاده بودند توی میدان مین.
یک دفعه یک نفر پایم را گرفت بلند کرد و گذاشت روی
سینه اش...
مجروح بود؛
گفت:
برو برادر...! برو...!
شناختمش همانی بود که به خاطرکم سن وسالیش نمی گذاشتم جلو بیاید...
..

پی نوشت:

- شهید نظر می کند به وجه الله ....

-تصویر مربوط است به شهید رحیم علوی در کنار برادر 14 ساله اش کریم علوی،شادی روحشان حمدوصلوات

- از ميان مؤمنان مردانى اند كه به آنچه با خدا عهد بستند صادقانه وفا كردند برخى از آنان به شهادت رسيدند و برخى از آنها در [همين] انتظارند و [هرگز عقيده خود را] تبديل نكردند (23)
مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا ﴿23﴾
سوره الاحزاب آیه 23

کلاهبرداری به سبک آسمان!

شب عملیات من جلو بودم ، علی پشت سرم. به دو طرف خاکریز می رفتیم ،
از زمین و آسمان آتش دشمن می بارید.
در یک لحظه کلاهم از سرم افتاد.
علی داد زد:
کلاهتو بردار..!
خم شدم کلاهم را بردارم که حس کردم یک گلوله از لای موهایم رد شد و پوست سرم را خراش داد...
برگشتم به علی بگویم:
عجب شانسی آوردم...
گلوله توی پیشانی علی بود...



پی نوشت:
-این حساب و کتابهای دنیایی برای آدم های بی خرد آنچنان جالب توجه هستند که حساب و کتاب اصلی را فراموش می کنند.به کسی بر نخورد!به خودم می گویم شهدا فقط با خدا معامله کردند.دنبال توجیه نبودند.
-الان هم وضعیت فرقی نکرده.هنوز کل یوم عاشوراست،مهم نیست کجا هستیم و چه کار می کنیم.مهم این است باور داشته باشیم کاری را که بدان مشغولیم آن چنان به سرانجام برسانیم که انگار امام زمانمان ما را به آن کار گمارده است.
-هدیه به ارواح طیبه شهدا و جهت سلامتی و تعجیل در فرج حمد و صلوات...

نحن ابناء الخمینی

علامه مجلسى از امام باقر عليه السلام نقل مى كند كه

پيغمبر اكرم (ص) فرمود :

در طرف راست عرش خدا, قومى از ما بر منابرى از نور قرار دارند كه چهره هاى آنان از نور است لباسهايشان از نور است بگونه اى كه چهره هاى نورانى آنان, چشم ناظران را فرو مى پوشاند
ابوبكر گفت:
اى رسول خدا اينان چه كسانى هستند؟ پيامبر ساكت ماند
آنگاه زبير همان سوال را كرد و پيامبر خدا سكوت كرد
سپس عبدالرحمن سوال را تكرار كرد و باز هم آن حضرت سخنى نگفت.
سپس على عليه السلام پرسيد اى رسول خدا آنها كسيتند؟
پيغمبر اكرم (صلى الله عليه وآله و سلم) فرمود:
آنها قومى هستند كه به وسيله ((روح الله)) بين آنها پيوند محبت برقرار مى شود بدون آن كه نسبتهاى خانوادگى و منافع مادى و امور دنيوى در اين محبت و پيوند نقشى داشته باشد
اينان شيعيان تواند و تو امام آنها هستى اى على (عليه السلام)

بحار الانوار علامه مجلسى, ج65, ص139چاپ موسسه الوفإ بيروت

پی نوشت:

- حدود15 سال پیش و در دوران خفقان رژیم بعث در خیابانهای بغداد و روی تمام دیوارها تصاویر منحوس صدام نصب شده بود،یادم هست که وقتی درمنزل یکی از شیعیان مخفیانه  عکسی کوچک از حضرت آقا را به صاحب خانه هدیه دادم با اضطراب و ترسی عمیق هدیه ام را بوسید و نگاهی به چپ و راست خود کرد و فقط آهی کشید!

-من اعتراف می کنم که آن روزها باور نمی کردم روزگاری برسد که مردانی بر خیابانهای عراق وسوریه گام بگذارند در حالی که روی جامه هایشان نحن ابناء الخمینی درج شده باشد.براستی که جاء الحق و زهق الباطل را به چشمان خود دیدیم.

-یکی از دوستان روی کوله اش تمثال رهبر معظم انقلاب را زده بود.پشت سرش که گام بر می داشتم می دیدم زائرین بحرینی،پاکستانی،لبنانی و... دستی روی عکس کشیده و می بوسند.

-راه قدس از کربلا می گذرد و ما اکنون پشت دروازه های قدس هستیم.من حالا یقین دارم که فرزندان خمینی در کوچه های بیت المقدس گام خواهند برداشت.به زودی!

پله پله تا ملاقات خدا...



یک کاغذ گذاشته بودند کنار پیکرش که رویش نوشته بود:
احتمالا غواص
تاریخ شهادت ۱۹/۱۰/۱۳۶۵
محل شهادت شلمچه

هیچ چیز نداشت. نه پلاک، نه کارت شناسایی! هیچ جای لباسش هم نوشته ای به چشم نمی خورد که بشود شناسایی اش کرد. برای همین تمام لباسهایش را درآوردند بلکه جاییش اسم و مشخصاتش را نوشته باشد.
فقط معلوم بود از غواصان کربلای پنجی بوده.
بالاجبار به عنوان شهید گمنام، در بهشت زهرا (س) دفن شد.

چند سال که گذشت، برحسب اتفاق، مادری که دنبال فرزند مفقودش می گشت، عکس او را دید و پسرش را شناسایی کرد.
از آن روز به بعد روی سنگ مزار، بجای «شهید گمنام» نوشتند:
«شهید سیدجلال حسینی»

پی نوشت:
-اگر عطر شهدا در مسیر زندگی مان جاری باشد دیگر دغدغه نان و مال و مقام آزارمان نخواهد داد.البته این مقام آن مقام نیست!
- شادی روح مطهر شهید سید جلال حسینی حمد و صلوات

احمَد احمَد،احمَد احمِد،احمَد احمِد

درعمــــلیات بیــــت‌المــــقدس ، دو « احــــمد » داشــــتیم کــــه فرمــــانده بــــودند و صــــدای آنــــها از شبــــکه‌‌ های بــــی‌ســــیم مرتب شنیده مــــی‌شد .
« احمد متوسلیان » فرمانده لشگر محمد رسول‌الله و « احمد کاظمی »فرمانده لشکر نجف اشرف .
در تماس‌های بسیار مهم ، مــــخصوصا در لحظات شکستن خطــــوط دشــــمن ، فرمانده‌هان ورزمندگان از لهجه‌های آنها متوجه می شدند که این « احمد » کدام « احمد » است. 
اما جالب‌تر زمــــانی بــــود کــــه دو « احمد » با هم کار داشتند .
در مرحله‌ی دوم عملیات که بچه‌ های لشگر محمد رسول الله در دژ شمالی خرمشهر با لشگر۱۰ زرهی عراق درگیری سختی داشتند و کارشان به اسیر دادن و اسیر گرفتن هم کشیده شده و احمد متوسلیان با بدنی مجروح عملیات را هدایت می‌کرد ، احمد کاظمی با احمد متوسلیان این‌ گونه تماس می‌گرفت : 
" احمَد احمَد ، احمَد احمِد ، احمَد احمِد "
او سه احمد اول را که یعنی متوسلیان ، با لهجه‌ی تهرانی می‌گفت اما اسم خودش را با لهجه‌ی نجف آبادی ، مخصوصا مقداری هم غلیظ‌‌‌تر بیان می‌کرد ...

یادشان بخیر :
احمَد احمَد ، احمَد احمِد ، احمَد احمِد

پی نوشت:

-          - راوی  سردار محسـن رضایی

-         -  19 دی سالگرد  شهادت حاج احمد کاظمی فرمانده نیرو زمینی ،شادی روح مطهرش حمد و صلوات

-          - ماه دی خیلی ماه زیبایی است؛سالگرد شهادت شهدای گرانقدری را در این ماه میبینیم.

     - خدایا ماه دی ما را برسان!

احساس تعهد

روی خاکریز نشسته بود و همین طور که به افق خیره شده بود چشم هایش پر از اشک بود.

گفتم: وحید ! داری گریه میکنی؟ چیه دلت برای همسرت تنگ شده؟

گفت: نه خیالم از اون بابت راحته. گفتم پس برای چی اینقدر ناراحتی؟

گفت آخه من این جوان ها رو از محل آوردم اینجا، اگه یه وقت بلایی سرشان بیاید چه جوری تو صورت مادرهاشون نگاه کنم؟!

.

.

دوازده نفر از محل ما رفته بودند.

از آن دوازده نفر که امضای فرمانده وحید پای برگه اعزامشون بود اولین کسی که شهید شد و جنازه اش روی دست اهالی محل تشییع شد ،پاسدار شهید امیر وحید ایرانفرد بود.

شرمنده مادران محل نشد ولی همه را شرمنده خودش کرد.چون از بچه های اطلاعات عملیات بود، دشمن او را شناسایی کرده بود و تک تیرانداز زده بود وسط پیشانیش...

پی نوشت:

- رفقا و عزیزان لطفاْ برای نیروی زیر دستتان احساس تعهد کنید!نگویید برو .بلکه بگویید بیا!لطفا گاهی اگر نمی توانیم از شرمندگی شان در بیاییم خودمان را تنبیه کنیم!(حداقل یکساعت بازداشت بر روی سجاده)

-شادی روح شهید امیروحید ایرانفرد حمد وصلوات

-شادی روح دوست عزیزم پاسدار رشید اسلام عبدالوحید مرادی هم حمد و صلوات...

-شهیدان امیروحید و عبدالوحید شرمنده که عکسی از شما نداشتم و این تصویر زیبا را تزیینی گذاشتم.

والفجر هشت...

ای آب نـدیـده هـا و آبــی شـــده ها

بی جبهه و جنـگ انقـلابی شـده ها

مـدیــون شـب حمـله ی شهیـدانیـد

ای بر سـر سفـره آفتـابی شده ها...


پی نوشت:


- عراق، فاو منطقه عملیاتی والفجر 8 "مسافر اروند که به آسمان پرکشید و در قایق برای همیشه آرمیده...


-  11 دی ماه سالروز تولد و شهادت شهید سید مجتبی علمدار بود.شهیدی که دلسوخته کوچه های مدینه بود.شادی روحش حمد و صلوات...

عادتکم الإحسان و سجیَّتکم الکَرم

همه می روند؛ تو نیز کشان، کشان و لنگ، لنگان می روی،
همه می روند تا خود را به دیار یار برسانند؛
جاده می رود؛ زمان می رود؛ زمین می رود،
آن پیرزن نشسته بر ویلچر، آن پیرمرد عصا به دست، آن كودك نشسته در کالسکه،
همه می روند، حتی آن گوسفند قربانی که با پای خود تا قربانگاه می رود

همه می روند و تو... تو هنوز مانده ای در خوف و رجا، مانده ای در بیم این که تو کجا و اینجا و اینها؟!
و مانده ای در امید به کرامت و بزرگواری و لطافت و محبت و عطوفت این خاندان...

 که «عادتکم الإحسان و سجیَّتکم الکَرم»!

یا معین الضعفاء

رمز حرکت ما نام مقدس امام رضا علیه السلام بود...
از صبح تا عصر جستجو کردیم هفت شهید پیدا شد...
گفتیم حتما باید شهید دیگری پیدا شود ...
رمز حرکت امروز نام مقدس امام هشتم بوده.اما هرچه گشتیم شهید دیگری پیدا نشد ...
خسته بودیم ودلشکسته.لحظات غروب بود.گفتند:امام جماعت یکی از مساجد شیعیان عراق در نزدیکی مرز باشما کار دارد!به نقطه مرزی رفتیم...ا
ایشان پیکر شهیدی را پیدا کرده وبرای تحویل آورده بود...
لباس بسیجی برتن شهید بود...
با آمدن او هشت شهید روز توسل به امام هشتم کامل شد...
اما عجیب تر جمله ای بود که بر لباس شهید نوشته بود..
همه با دیدن لباس او اشک می ریختند...
برپشت پیراهنش نوشته بود: ((‌یامعین الضعفاء ))

پی نوشت:

- پایانه مرزی مهران همان بهرام آباد دیروز بود.حالا ساختمانهایی بدقواره جای آن جاده خاکی که یک سرش به آسمان وصل بود را گرفته بود.کربلا را هم با عطر استخوانهای شهدا میهمان بودم.

-به حرمت چشمهایی که میهمان این سفره شهداهستند اینجا می مانم.