بنویس ۱۹ اما بخوان ۲۰!

شهر من در استقبال از ولی امرت سنگ تمام گذاشتی!
پس بر پلاکت بنویس ۱۹ اما بخوان ۲۰!

شهر من در استقبال از ولی امرت سنگ تمام گذاشتی!
پس بر پلاکت بنویس ۱۹ اما بخوان ۲۰!
در استقبال از تو عزیز زهرا(س) دست و پای بیش از سیصدتن از عزیزانمان خرد شد تا خم به ابروی رهبرمان نیاید.
تصویر تو را در اتاقم نصب نکردم تا مبادا وقتی از سر خستگی پایم را دراز می کنم بی ادبی به ساحت پاک شما باشد.
یادم هست پیرمردی از ساعت ها قبل از حضور شما با اینکه در انتهای سالن نشسته بود،مودبانه و دوزانو نشسته بود و در پایان مراسم عزیزانش زیر بازوی اورا گرفتند تا حرکت کند.
ذره ذره وجودمان را وقف اسلام و رهبرمان می نماییم،فقط محض اطلاع آقایان!

ماه میتابد از خمِ کوچه، چهرهای دائمالوضو دارد
پینه بر دستهاش و نعلینش اثر وصله و رفو دارد
مرد تنهاست، مرد غمگین است، کمرش از فراق خم شده است
ساغر شادیاش اگر خالیست، بادة غم سبو سبو دارد
ضربان صدای او جاریست: با یتیمی به خنده مشغول است
سر تقیسم سهم بیتالمال با صحابه بگو مگو دارد
باز امروز بغض نخلستان تا به سرحد انفجار رسید
باز امشب ـ به استناد کمیل ـ ماه با چاه گفتگو دارد
کاهگلهای کوچه مرطوبند، اشک دیوار را در آوردهست
نالة خانم جوانی که هرچه دارد علی از او دارد:
«ـ از دو دستش طناب بگشایید، مبریدش به مسلخ بیعت
دیگر او را کشانکشان مبرید، ایهاالناس! آبرو دارد...»
گرچه در بند غربت، از این شیر گرگهای مدینه میترسند
ذوالفقارش هنوز برّان است، شورِ «حتّی تُقاتِلوا» دارد
حبّ مولا نتیجة سحر است، باش تا صبح دولتش بدمد
آن صنوبر دلی که میباید پیش او سرو سر فرود آرد
...
چارده قرن بعد خیلیها دم از او میزنند، اما مرد
همچنان خار بر دو چشمش هست، همچنان تیغ در گلو دارد.
یکی از نکات بارز دیدار حضرت آقا با پدر سه شهید رضوان مدنی:
آقا چفیه پدر شهدا را گرفتند و به چشمها و صورتشان مالیدند و فرمودند:
ما باید خودمان را با چفیه ی شما متبرک کنیم و بعد چفیه را پس دادند.

انسانهای بزرگ را باید از نکات کوچک زندگیشان شناخت.
دیروز نماز ظهر را در دیدار نخبگان میهمان آقا بودیم.همیشه دلخوش به نمازی بودم که نجوای عارفانه امامم را در قنوت بشنوم.
اما اینبار آقا قنوتی بست به کوتاهی یک صلوات!
آری سید ما آنقدر آگاه است که به هوای علمای اهل سنت(که نمازشان قنوت ندارد) قنوتش را آنقدر کوتاه گرفت که به ذکر صلواتی هم نمی رسید.

شنیدم BBC گفته که جمعیت روز استقبال از تهران اومدن!
آخرش من ندونستم این جمعیت شهرستانهاست که تو راهپیمایی ها به تهران میرن یا تهرانی ها هستند که به شهرستانها میرن؟!
ضمناً برادران و خواهران بی بی سی عنایت داشته باشند که صدای اعتراض ما رو به دنیا برسونند چون مسئولین به تهرانی ها ساندیس میدن اما اینجا دریغ از یه جرعه آب ...!!!
پایتخت آنجایی است که رهبر آنجا نفس می کشد.
زین پس کرمانشاه پایتخت ایران است...

کلاف و یوسفم را هر دو در بازار گم کرده ام
گل زهراییم را در همین گلزار گم کرده ام

آقای عزیزم دیرآمدی ولی قشنگ آمدی،دیرآمدی اما چشمان یعقوب صفتمان را شفا بخشیدی.کرم نما و فرودآ که خانه خانه توست...
سفینه نجات توست که ما را پناه است...
ساعت هفت و بیست دقیقه است که رسیدیم به میدون آزادی.کلی ناامید شدم! آخه با وجود این موج جمعیت من میتونم توفیق زیارت آقا رو داشته باشم.بههمه رفقام میگفتم ماشاالله برای این جمعیت! اما راستش من از روی حسادت تو دلم میگفتم خدایا با این همه رقیب برای دیدن آقا چیکار کنم! رفتم بین بچه ها و یه پیشانی بندی گرفتم و به پیشانی ام بستم.بعد روبه دوستام کردم و گفتم چی نوشته :یکی گفت خامنه ای رهبر منم سریع اونو از پیشونیم باز کردم و رفتم یکی دیگه گرفتم که روش نوشته بود:جانم فدای رهبر!

ساعت سه و نیم شب بود که رسیدم خونه،خیلی خسته بودم اما اضطراب و استرس امانم نمی داد.آیا آقا میاد؟؟ عجب انتظار طاقت فرسایی...
طاقتم نگرفت با بچه ها تماس گرفتم دیدم همه بیدارند و مضطرب تر از من!گفتیم بریم مزار شهدا شاید اونجا آروم بشیم و شاید آقا اول بیان اونجا...وقتی اونجا رسیدیم دیدیم به به! همه اینجا جمعند...گویا هیچکس خواب و خوراک نداره.مثل مرغ سرکنده این طرف و اون طرف می پریدیم.

ساعت7صبح:از میدان شهدا به سمت میدان آزادی در حرکتیم عجب جمعیتی یاد روز عاشورا افتادم چند روز قبل یکی از بچه ها از پرسیده بود آیا همه مردم میان؟!آخه اونا تو سفرهای برخی مسئولین رغبت زیادی برای اومدن نداشتن که من پاسخ دادم یادته اون روزی که ضریح سیدالشهدا رو که قرار بود از کرمانشاه به سمت عراق بگذرونند چی شد.انگار یه قایق کوچیک میون دریای جمعیت بود...
هنوز ساعت 7 صبحه که تمام کوچه ها و خیابونهای فرعی از سیل جمعیت لبریز شده.پسر فاطمه داره میاد!