استاد فیزیک و روضه حضرت زهرا(س)...

روز شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها بود،سر کلاس که اومد چند تا کتاب عربی و فارسی با خودش آورده بود

هیچ وقت دیر نمی آمد و زود هم نمی رفت، عین دو ساعت را می ماند و معمولا هم نود و نه درصد زمانش به درس می گذشت

اما اون روز نزدیک نیم ساعت  درباره حضرت زهرا سلام الله علیها صحبت کرد.

نمی دانم در ذهنش چی گذشت که یهو شروع به گریه کرد

با صدای بلند

یه لحظه جا خوردم

اصلاْ انتظار نداشتم، هیچ کس انتظار نداشت،با صدای بلند گریه می کرد...

اگر به خانه ی ایشان بروید باور نمی کنید که خانه ی یه استاد برتر دانشگاه ست

شبی که دکتر در منزلشان مراسم سوگواری حضرت زهرا سلام الله علیها گرفته بودند

خانم من هم رفته بود،وقتی برگشت برای همه ی فامیل و دوستان تعریف می کرد که خیلی ساده بود

می گفت من فکر کردم می روم در یه خونه شبیه کاخ،تصور ایشون از یه استاد دانشگاه این بود،باورش نمی شد

با تعجب می گفت: تلویزیونشان معمولی ، مبل هاشون ساده ، فرش شان معمولی و ...

 پی نوشت:

- شادی روح پرفتوح شهید دکتر مجید شهریاری حمد و صلوات!

- یک وقتهایی هست که آدم خیلی به دعاش نیاز داره.خیلی دلتنگش میشه.فقط یه تار نخ از چادر خاکیش برای آبادی این دل ویران کفایت میکنه.

- هرجا دلتان گرفت روضه مادر را بخوانید٬ برای خودتان٬ دوستانتان٬همکاران و حتی مخالفان... خیلی تاثیر داره!

بهترین روز برای آرامش...

يكى با سلاح مراقب ما بود و ما هم لابه لاى نيزارها مشغول كاوش. نمى دانستيم توى خاك عراقيم يا ايران. خود عراقى ها هم شك داشتند. مدتى قبل يكى از بچه ها را در فكه اسير كرده بودند و به همين دليل بايد حواسمان را بيشتر جمع مى كرديم تا مبدا گرفتار شويم. پيدا شدن يك شهيد در وسط نيزارها، هوش و حواسمان را از سرمان برد و ما را مشغول به خود كرد. جدا كردن پيكرهايى كه با ريشه نيزارها محم به زمين چسبيده بودند، خيلى سخت بود. داشتم با خود فكر مى كردم كه روح ما بيشتر از جسم آنها به خاك چسبيده است و روزى كه بچه ها از همين نى ها، نى لبك بسازند، مى شود آواى غمگين و روح نوازشان را شنيد. داشتم با خود كلنجار مى رفتم كه براى يك لحظه صدايى عربى همه ما را ميخكوب كرد. چند عراقى ما را محاصره كرده و به سمت ما اسلحه كشيده بودند. خودمان را به بى خيالى زديم و مشغول كارمان شديم. عراقى ها جلز ولز مى كردند كه به ما حالى كنند ما را دستگير كرده اند، اما ما آرام مشغول كارمان بوديم. محضر شهدا به ما چنان آرامشى داده بود كه هيچ ترسى ازشان نداشتيم. ابهت عراقى ها شكست و آمدند كنار ما نشستند و صحنه كشف ابدان مطهر شهدا را تماشا كردند و بعد خداحافظى كردند و رفتند و گويى اصلا نبودند.

بهترین پناهگاه عالم...

سید مجتبی خیلی حضرت زهرا سلام الله علیها را دوست داشت ….

یک شب دیدم صدای ناله از اتاقش بلند شد

با نگرانی رفتم سراغش

دیدم پاهاش رو به سمت شکمش جمع کرده

دستش هم روی پهلوش گذاشته و از درد دور خودش می پیچه

بلند بلند هم داد می زد: آخ پهلوم ... آخ پهلوم

چند دقیقه بعد آروم شد

گفتم: چته مادر! چی شده؟

گفت: مادر جان!

از خدا خواستم دردی که حضرت زهرا سلام الله  بین در و دیوار کشید رو بهم بچشونه

الان بهم نشون داد

خیلی درد داشت مادر... خیلی!

---------------------------------------------------------

 پی نوشت:

- امشب میهمان روضه مادرم بودم...جایتان خالی

- نگرانی و دغدغه ما از شما آقایان  این است که باز در نشریات شما و در کلام وابستگانتان توهین به اهلبیت را نبینیم.توهین به شهدا و حجاب را نبینیم وگرنه از روز اول ما از گندم ری متنفر بودیم...

دو نمره استاد برای کراوات!

استاد گیر داده بود که همه باید کراوات بزنن

می گفت سر جلسه امتحان بی کراوات بیاین ، دو نمره ازتون کم می کنم

مصطفی براش مهم نبود

واسه همین خیلی راحت بدون کراوات اومد سر جلسه

استاد هم تهدیدش رو عملی کرد

از مصطفی دو نمره کم کرد

نمره اش شد ۱۸

باز هم بالاترین نمره...!

پی نوشت:

- شادی روح ملکوتی شهید مصطفی چمران حمد و صلوات

- حرفهایی برای گفتن هست که بین من و خدا بماند...فقط اینکه چرا دانشگاههای ما مصطفی پرور نیستند...

زیارت امام رضا علیه السلام ...

روز تولد امام رضا(ع) در کرمانشاه به دنیا آمده بود. از بچگی علاقه شدیدی به آقا داشت. هر موقع می خواست کاری بکنه که ما دوست نداشتیم انجام بده و منعش می کردیم، ما را به امام رضا(ع) قسم می داد و ما هم مات و مبهوت نگاهش می کردیم. هر روز که می خواست مدرسه برود، همراهش مهری بود که پشتش نام امام رضا(ع) درج شده بود، آن هم توی خفقان قبل از انقلاب. بچه ها می گفتند: موقع نماز که همه می رفتند توی حیاط مدرسه، محمد مهرش را درمی آورد و نماز می خواند.

همیشه بعد از نماز می آمد کنار من و ازم می خواست از امام رضا(ع) براش بگم، از غریبی امام رضا(ع) از کرامت آقا، از رئوف بودن آقا. من هم با حالتی متعجبانه از رفتار محمد از کتابی که داشتم براش می خوندم. تا اینکه محمد دیپلم گرفت و عازم سربازی شد. حدود سه ماه از سربازی محمد می گذشت که جنگ شروع شد. رفت جبهه... 

یک روز که  آمده بود برای مرخصی، گفت: بابا خیلی دلم می خواد برم مشهد، پابوسی آقا امام رضا(ع). گفتم: خُب، بابا چند روز دیرتر برو جبهه، برو مشهد زیارت آقا. گفت: همه بچه ها تو جبهه دلشون می خواد برن زیارت امام رضا(ع) و نمی تونن برن. من هم مثل اون ها. از طرفی دیگه دفاع از کشور واجب تره. آقا هم بیشتر راضی است. مشهد نرفت. رفت سنندج و حدود یک ماه بعد شهید شد. روزی که محمد به شهادت رسید.

زنگ زدن و گفتند: بیاین توی معراج شهدا و جنازه شهیدتان را تحویل بگیرین. وقتی رفتیم، دیدیم جنازه اون نیست. تحقیق کردند، گفتند جنازه شهید شما رو اشتباهی بردند مشهد برای تشییع... به آرزوش رسید. روی دست مردم رفت به پابوسی آقا...

پی نوشت:

- تقدیم به روح پر فتوح شهید محمد مردانی حمد و صلوات

- روزهاست که منتظر گوشه نگاهی از آقای خوبی ها هستم...

 

نهایت عشق به امام...

همیشه عکس امام روی سینه اش بود درست روی قلبش …
شب عملیات دیدم عکس را باز کرد و به جیب سمت راست پیرهنش چسبانید.
گفتم: چرا مثل همیشه عکس امام رو نزدی روی قلبت؟
گفت: آخه این عملیات آخرمه....یه تیر می خوره توی قلبم و شهید میشم ... نمی خوام بـه عکس امـام تیر بخـوره و بـه ولی ام جسارت بشه...بعد از عملیات شنیدم شهید شده...رفتم بالای سرش...تیر خورده بود به قلبش...عکس امام خمینی هم سمت راست سینه اش می درخشید.

رییس جمهور منتخب خدا!

فروتن بود و ساده زندگي مي‏كرد؛ مثل همه مردم عادي ايران، بدون هيچ مراقب و نگهباني توي شهر رفت و آمد مي‏كرد. مردم تصور مي‏كردند اين مردي كه مي‏بينند رييس جمهور نيست. شايد كسي است كه شبيه رييس جمهور است!

کــــوچک اما بـــزرگ

بغض کرده بود، از بس گفته بودند: بچه است، زخمی بشود آه و ناله میکند و عملیات را لو میدهد، شاید هم حق داشتند. نه اروند با کسی شوخی داشت، نه عراقی ها. اگر عملیات لو میرفت...
غواص ها(که فقط یک چاقو داشتند) قتل عام میشدند...
فرمانده که بغضش را دید و اشتیاقش را ، موافقت کرد...
بغض کرده بود. توی گل و لای کنار اروند ، در ساحل فاو دراز کشیده بود...
جفت پاهایش زودتر از خودش رفته بودند...
یا کوسه برده بود یا خمپاره....
دهانش را هم پر گل کرده بود تا عملیات را لو ندهد...

بچه بود ... بچه ای بزرگـــــــــــــــــ ..

از لباس خاکی تا استخوان خاکی...

روزگاری  بر روی لباس های خاکی مینوشتند یا فاطمة الزهرا...

روزها گذشت و گذشت

لباس ها سفید شد

ولی خاکی تر... 

از تربت استخوان های شما...

و کوچکتر...

و باز بر روی آنها مینویسند یا فاطمة الزهرا

و زیباتر آنکه استخوان ها یکدیگر را در آغوش گرفته اند

برخی هم شکسته اند...

بگمانم استخوان های پهلو شکستنی تر است

اینجاست که رسم استخوان ها به یاد می آید

شکستن... سوختن...

تاییــد صـلاحیـت شـــده ها!

آخرین مکالمه قبل ازپرواز :

عراقیها خاکریزراگرفته اند

دارندتیرخلاص میزنند

بایدفرکانس بیسیم راعوض کنم

سلام مارابه امام برسانید

بگوییداز ما راضی باشد

هرکاری ازدستمان برآمدکردیم