مادر شهدای گمنام حضرت زهراست...

دنبال سه شهید بودیم که پس از یک هفته تجسس پیدایشان کردیم. آن‌ها را داخل پارچه‌های سفید گذاشتیم و آوردیم مقر تا شناسایی شوند. به پدر و مادرهایشان اطلاع داده بودند که فرزندانشان پیدا شده‌اند.
مادری آمده بود و طوری ضجه می‌زد که تا به حال در عمرم ندیده بودم. دخترش می‌گفت: «مادرم از زمانی که فرزندش مفقود شده، بیست‌وپنج سال است که حالش همین‌ طور است.»
ناگهان رفت داخل اتاق و روبه‌روی سه شهید ایستاد. به بچه‌ها گفتم: « کاری نداشته باشید.»
این مادر، یک شهید را بغل کرد و دوید سمت مسجد. به بچه‌ها گفتم: «بگذارید ببرد.»
هنوز اطلاع دقیقی از هویت سه شهید نداشتیم. نمی‌دانستیم اصلاً همان سه نفر هستند یا نه؟ نامشان چیست؟...
آن مادر بر جنازه شهید نماز خواند و شروع کرد به صحبت کردن با او. دل ‌تنگی‌های بیست‌ وپنج ‌ساله‌اش را گفت؛ از تنهایی‌هایش، از این‌ که پدرش فوت کرده، خواهر و برادرانش ازدواج کرده‌اند و سختی‌هایی که کشیده بودند. گفت: «می‌خواستند تو را به ما بفروشند به یک‌ میلیون، دو میلیون تومان. می‌آمدند به ما می‌گفتند، ماشین می‌خواهید، خانه می‌خواهید یا زمین؟»
پس از شش ساعت شهیدش را آورد و گفت: «این مال شما!»
بهش گفتم: «مادر چه ‌طوری فهمیدی این بچه شماست.»
گفت: «همان موقع که رفتم و در را باز کردم، دیدم پسرم با همان چهره بیست ‌و ‌پنج سال پیش، که فرستاده بودمش منطقه، با همان تیپ و همان وضعیت بلند شد و به من سلام کرد و گفت، مادر منتظرت بودم...»
صبح روز بعد، وقت نماز مادر دق کرد و از دنیا رفت. پس از فوت مادر شهید، رفتیم و شناسایی کردیم. پلاک شهید را در مشت مادر و در قفسه سینه‌اش یافتیم. تا اطلاعات را وارد رایانه کردیم، دیدیم که شهید، پسر خودش است.

پی نوشت:

-بعضی وقتها با خودم میگویم خوشا به حال مفقودالاثرهایی که مادر ندارند!!!...

مردی به نام تختی

هرچه دوستش به او گفت :

غلامرضا خم شو ، فایده ای نداشت

بعد از مراسم ازش پرسیدند ، چرا خم نشدی

برایت دردسر میشود ، او شاه مملکت است

گفت هر که میخواهد باشد :

تختی فقط برای بوسیدن دست مادرش خم میشود...

 

ذکر وجعلنا رمز عبور از آتش!

اوایل شهریور63 برای شناسایی مواضع دشمن با یکی دونفر از بچه ها و سیدمجید کلوشادی ،فرمانده گردان شهید دستغیب به سمت خطوط بعثی ها در جبهه تاجیک گیلانغرب حرکت کردیم.پس از طی مسافت زیاد در طول شب ،حدود ساعت 9 صبح و در فاصله 20 متري سيم هاي خاردار چند رديفه عمودي و افقي در محاصره کمین بعثی ها گرفتار شدیم.حجم آتش دشمن در آن مسافت اندک به قدری بود که هرچند ثانیه یک موشک آرپی جی در کنار ما به زمین می نشست،در بین آن همه تیر ترکش و دود و گردوغبار نگاهم به سیدمجید افتاد،بسیار آرام و متین بود و ذکر می گفت،کمی که نزدیکتر شدم دیدم آیه وجعلنا را زمزمه میکند.ابتدا از ما خواست که بماند و در پناه آتش او ما از معرکه عقب نشینی کنیم اما زمانیکه با اصرار آمدن با ما مواجه شد،با سلحشوری فراوان و راهنمایی هایش همه ما را سالم از دل آتش دشمن بیرون آورد.برکت دیگر این حادثه این بود که  علاوه بر كشف سنگرهاي كمين دشمن ، متوجه تعدادي سنگر اجتماعي پنهان در نزديك نيروهاي بعثی شديم.

پی نوشت:

- شادی روح شهید سیدمجیدکلوشادی حمد و صلوات

- آیه وجعلنا همان آیه نهم سوره یاسین است و ذکری است که معجزه میکند. خودم هم مدیون همین ذکر هستم.

پائولوی جوانمرد!

 

یکی از جانبازان جنگ تحمیلی، سال ها پس از مجروح شدن به علت وضع وخیمش به ایتالیا اعزام شده بود و در یکی از بیمارستان های شهر رم بستری شد.
این جانباز جنگ تحمیلی چند روزی بعد از بستری شدن  متوجه می شود خانم پرستاری که از او مراقبت می کند نام خانوادگی اش مالدینی است.

 او ابتدا تصور می کند تشابه اسمی است ، اما در نهایت نمی تواند جلوی کنجکاوی اش را بگیرد و از خانم پرستار می پرسد: آیا با پائولو مالدینی ستاره شهر تیم آ.ث. میلان نسبتی دارد؟ و خانم پرستار در پاسخ می گوید: پائولو برادر من است!

جانباز ایرانی در حالی که بسیار خوشحال شده بود از خانم پرستار خواهش می کند که اگر ممکن است عکسی به یادگار بیاورد و خانم پرستار هم قول می دهد تا برایش تهیه کند...

فردا صبح هنگامی که این جانباز از خواب بیدار می شود کنار تخت بیمارستان خود پائولو مالدینی بزرگ را می بیند که با یک دسته گل به انتظار بیدار شدن او نشسته است و ...  !

پائولو مالدینی اسطوره میلان از شهر میلان واقع در شمال غربی ایتالیا، شهر رم واقع در مرکز کشور ایتالیا که فاصله ای حدود ششصد کیلومتری دارد آمده تا از یک جانباز جنگی ایرانی که خواستار عکس یادگاری اوست عیادت کند...

پی نوشت:

- بهتر است کمی هم برای یادگاران شهدا وقت بگذاریم.همین...

یک پهلوان در فینال!

 

مسابقات قهرمانی کُشتــی جوانان بود !
ابراهیم در اوج آمادگی به سر می برد
در مسابقات قهرمانی تهران همه حریفان را از پیش رو برداشت،
بیشتر آنها را ضربـه فنـی کرد !
رسید به فینال، گفتم : داش ابرام
این حریف تو خیلی قــوی نیست ، تا اینجا هم شانسی اومده
مطمئن باش سریع پیروز می شی !
جایزه قهرمان نقــدی بود، مسابقه فینال برگــزار شد.
اما ابراهیم آنقدر ضعیف کُشتی گرفت که حریفش قهرمــان شد !
این را حریفش می گفت،قبل از مسابقــه به ابراهیم گفته بود :
من می خواهم ازدواج کنم،به این جایزه خیلی احتیاج دارم.
مــادرم هم اینجا آمده.
من می دانم که تو پیروز می شی امـا من را ضربـه نکـن!
کاری کن ما زیاد ضایع نشیم !
 

پی نوشت:
.: هدیه به روح پرفتوح شهیــد ابراهیم هــادی حمد وصلوات...


.: یک نفر نیست دستم را بگیرد و ببرد به ملاقات خدا ...
یک نفر نیست بیاید و این سکوت ضخیم را پس بزند ...!
یک نفر نیست توی گوش این نفس اماره بزند ...
آسمان نگران ستاره هایی است که کوچ کرده اند ...!!
آفتاب گردان ها سرگیجه گرفته اند از بس که گشته اند پی خورشید ....
حسرت تو را می خورم که هیچ چیز تو را به بیراهه نبرد ...!


 

فین هایی برای بهشت...

تا ساحل فقط پنجاه متر مانده بود.
 نگهبان های بعثی رو از نزدیک مي ديديم.
گفتم:
چه قدر سروصدا زياد شده، بروببين چه خبره ؟
رفت، برگشت.
ساكت بود.
گفتم:
چي شده ؟
گفت:
دوتا از بچه ها بودند ... پاهایشان گرفته بود.
نمي توانستند فين بزنند ...
گفتم:
خب؟
گفت:
هيچي ديگه ...
خداحافظي كردن، رفتن ...
رفتن زيرآب ...

پی نوشت:

-فین  وسیله کفش مانندی است به پای غواص ها که باهاش بهتر می توان شنا کرد . فین زد یعنی با فین شنا کرد.

-هر چند حرفهای دلم سنگینه اما کوته میگویم: کار ما به کجا کشید که به جای فین زدن مشغول جیم زدن شدیم ٫ از عبادت گرفته تا کار و کسب رزق حلال...