مسابقات قهرمانی کُشتــی جوانان بود !
ابراهیم در اوج آمادگی به سر می برد
در مسابقات قهرمانی تهران همه حریفان را از پیش رو برداشت،
بیشتر آنها را ضربـه فنـی کرد !
رسید به فینال، گفتم : داش ابرام
این حریف تو خیلی قــوی نیست ، تا اینجا هم شانسی اومده
مطمئن باش سریع پیروز می شی !
جایزه قهرمان نقــدی بود، مسابقه فینال برگــزار شد.
اما ابراهیم آنقدر ضعیف کُشتی گرفت که حریفش قهرمــان شد !
این را حریفش می گفت،قبل از مسابقــه به ابراهیم گفته بود :
من می خواهم ازدواج کنم،به این جایزه خیلی احتیاج دارم.
مــادرم هم اینجا آمده.
من می دانم که تو پیروز می شی امـا من را ضربـه نکـن!
کاری کن ما زیاد ضایع نشیم !
 

پی نوشت:
.: هدیه به روح پرفتوح شهیــد ابراهیم هــادی حمد وصلوات...


.: یک نفر نیست دستم را بگیرد و ببرد به ملاقات خدا ...
یک نفر نیست بیاید و این سکوت ضخیم را پس بزند ...!
یک نفر نیست توی گوش این نفس اماره بزند ...
آسمان نگران ستاره هایی است که کوچ کرده اند ...!!
آفتاب گردان ها سرگیجه گرفته اند از بس که گشته اند پی خورشید ....
حسرت تو را می خورم که هیچ چیز تو را به بیراهه نبرد ...!