دو روز روزه قرضى دارم!

گفت «قاسم! اگه برگشتى شهرك، من وصيتمو توى جيب ساكم گذاشتم. دو رو روزه قرضى دارم. يادم رفت بنويسم. رفتى اونجا، اينو توش بنويس...».
پی نوشت:
تقدیم به غواصان شهید لشگر۱۴

گفت «قاسم! اگه برگشتى شهرك، من وصيتمو توى جيب ساكم گذاشتم. دو رو روزه قرضى دارم. يادم رفت بنويسم. رفتى اونجا، اينو توش بنويس...».
پی نوشت:
تقدیم به غواصان شهید لشگر۱۴
اوايل سال 72 بود و گرماى فكه. در منطقه عملياتى والفجر مقدماتى، بين كانال اول و دوم، مشغول كار بوديم. چند روزى مى شد كه شهيد پيدا نكرده بوديم. هر روز صبح زيارت عاشورا مى خوانديم و كار را شروع مى كرديم. گره و مشكل كار را در خو مى جستيم. مطمئن بوديم در توسلهايمان اشكالى وجود دارد.
آن روز صبح، كسى كه زيارت عاشورا مى خواند، توسلى پيدا كرد به امام رضا(عليه السلام). شروع كرد به ذكر مصائب امام هشتم و كرامات او. مى خواند و همه زار زار گريه مى كرديم. در ميان مداحى، از امام رضا طلب كرد كه دست ما را خالى برنگرداند، ما كه در اين دنيا هم خواسته و خواهشمان فقط باز گردان اين شهدا به آغوش خانواده هايشان است و...

هنگام غروب بود و دم تعطيل كردن كار و برگشتن به مقر. ديگر داشتيم نااميد مى شديم. خورشيد مى رفت تا پشت تپه ماهورهاى روبه رو پنهان شود. آخرين بيل ها كه در زمين فرو رفت، تكه اى لباس توجهمان را جلب كرد. همه سراسيمه خود را به آنجا رساندند. با احترام و قداست شهيد را از خاك در آورديم. روزى اى بود كه آن روز نصيبمان شده بود. شهيدى آرام خفته به خاك. يكى از جيب هاى پيراهن نظامى اش را كه باز كرديم تا كارت شناسايى و مداركش را خارج كنيم، در كمال حيرت و ناباورى، ديديم كه يك آينه كوچك، كه پشت آن تصويرى نقاشى از تمثال امام رضا(عليه السلام) نقش بسته به چشم مى خورد. از آن آينه هايى كه در مشهد، اطراف ضريع مطهر مى فروشند. گريه مان درآمد. همه اشك مى ريختند. جالب تر و سوزناكتر از همه زمانى بود كه از روى كارت شناسايى اش فهميديم نامش «سيد رضا» است. شور و حال عجيبى بر بچه ها حكمفرما شد. ذكر صلوات و جارى اشك، كمترين چيزى بود.
شهيد را كه به شهرستان ورامين بردند، بچه ها رفتند پهلوى مادرش تا سرّ اين مسئله را دريابند. مادر بدون اينكه اطلاعى از اين امر داشته باشد، گفت: «پسر من علاقه و ارادت خاصى به حضرت امام رضا(عليه السلام) داشت...».
پی نوشت:
-انشاالله فردا زائر امام رئوفم واین مطلب تقدیم به زائران اصلی ایشان!

براي تولد تنها فرزندمان داوود در خرداد سال 1363 از انديمشك به دزفول آمديم. در طول مسير حاجي نشان بيمارستان را از مردم ميپرسيد، متوجه شديم كه تنها بيمارستان مناسب كه مزين به نام حضرت زهرا (س) بود در همان حوالي است. وقتي حاجي نام خانم فاطمه زهرا (س) را شنيد، ذكر نام ايشان را آنچنان بيان كرد كه فكر كردم اتفاقي افتاده ولي خودش به من چنين گفت: «نام همسرم زهراست، در عمليات فتحالمبين با رمز يا زهرا (س) مجروح شدهام و اينك تولد فرزندم نيز در بيمارستان حضرت زهرا (س) است.» حاج عباس درست ميگفت زندگي ما با رمز يا زهرا (س) گره خورده بود. حتي شهادت او هم در عمليات بدر با رمز يا زهرا (س) بود و پيكرش ميهمان ابدي بهشت زهرا (س) شد.
راوي:همسر شهيد
برای برادری به نام مهرداد کرم زاده و آقایی به نام مرسی!
برادرم شرافتت برای ما هزاران طلا می ارزد.
بی انصافی بود اگر تو را نمی ستودم برای غیرتت و مردانگی ات و شرافتت.
شرافتی که یاد استوار مردان بومم را آباد کرد. لحظه هایی که یوسف وار از دام قبطیان گذشتی و نشان دادی فرزندان حیدر کرار هرجا که باشند با هر حالت جسمی که باشند میدان مسابقه را با سجاده نمازشان فرق نمی گذارند.آفرین باد بر این همت مردانه دل...

اما برای تو که ادعای هدایت اسلامگرایان را داری و ملتی غریبانه تو را کعبه آمال دین خود یافتند و مشتاقانه بسویت شتافتند.
تویی که داعیه اسلام خواهی داری . اندکی تامل کن. اندکی تفکر...

فرازی از وصیتنامه شهید بروجردی
اصل مقاومت و پایداری – همان طور که امام فرمودند – نباید فراموش شود که بیم آن میرود زحمات شهدا به هدر رود؛ اگر چه آنها به سعادت رسیدند اما این ما هستیم که آزمایش میشویم.

من با تمام وجود این اعتقاد را دارم که شناخت و مبارزه با جریانهایی که بین مسلمین شایع شده و سعی در به انحراف کشیدن انقلاب از خط اصیل و مکتبی آن دارد، به مراتب حساس تر و سخت تر از مبارزه با رژیم صدام و آمریکاست؛ وصیتم به برادران این است که سعی کنند توده مردم را که عاشق انقلاب هستند از نظر اعتقادی و سیاسی آماده کنند تا بتوانند کادرهای صادق انقلاب را شناسایی کنند و عناصری را که جریانهای انحرافی دارند بشناسند که شناخت مردم در تداوم انقلاب، حیاتی است.