دسته گل ها دسته دسته  می روند از یادها، فرهادها...

در گرماگرم عملیات ، دیدم «فرهاد نصیری قره چه داغی» از کمر تاشده و روی زمین زانو زده.
گلوله دوشکا پهلویش را پاره کرده بود.
به پشت روی زمین خواباندمش و گفتم:«فرهاد جان لبخندی بزن که من با دوربین خودت یک عکس یادگاری قبل از شهید شدنت بگیرم» ...

با گریه می گفتم دوشکا و چهارلول برای زدن هلی کوپتر است و هواپیما ، نه آدمی زاد. خون زیادی از او می رفت.به پشت روی زمین خواباندمش،گل های صورتش رابا باقیمانده ی شربت آبلیمویی که درقمقمه ام داشتم،شستم که خاک های کنار سرش را به گل نشاند.
صدایش کردم:
- فرهاد! فرهاد!.......
دو پلک خسته و ناتوانش را باز کرد. خجالت می کشیدم به چشمانش نگاه کنم.

پی نوشت:

با توکل به خدا و یاری شهدا و همکاری دوست خوبم آقا علیرضا ،مصاحبه و ثبت خاطرات شفاهی یک شیرمرد را آغاز کردیم.هرچند جای یک دوربین مناسب خالیه اما با همین امکانات موجود کار را شروع میکنیم.امیدوارم خدا به نتیجه ی کار برکت عطا کنه.

وقتی 40 سردار در یک ماشین نشستند...

آمبولانسى دست ما بود با آرم هلال احمر. روى شيشه عقبش نوشته بودم: «همسنگرم كجايى» و با آن از اين منطقه به آن منطقه مى رفتم. دو شبانه روز بود نخوابيده بودم كه توى جاده انديمشك به دهلران، نرسيده به دشت عباس خوابم گرفت. گوشه جاده پارك كردم و توى ماشين خوابيدم. نمى دانم چه مدت خوابم برد كه با صداى شيشه ماشين بيدار شدم. چوبان عشايرى بود از اهالى كرمانشاه كه ايام زمستان دام هاى خود را اين طرف ها آورده بود. داشت به شيشه مى زد. گفت: «آقا شما از هلال احمر هستيد؟» گفتم: «چه طور؟» گفت: «خيلى وقت است كه دنبال شما مى گشتم. گفتم: «براى چى؟» گفت: «بيا دنبالم.» او با موتور از جلو و من پشت سرش. رفتم تا رسيديم به عين خوش. زد توى جاده خاكى. حدود سه كيلومتر جلو رفتم. كنار يك تپه كوچك خاك ايستاد. خاك ها را كنار زد. دو شهيد، آرام كنار هم خوابيده بودند. تازه فهميدم آن بى خوابى و آن خواب بى جا نبوده. پرسيدم: «چى شد سراغ من آمدى؟» گفت: «پشت ماشين را خواندم».

پی نوشت:

تصویر مربوط به شهید حسین صابری است.در لحظه ثبت این عکس ٬استخوانهای متبرک ۴۰ شهید در آمبولانس قرار داشتند.

شادی ارواح طیبه شهدا علی الخصوص حسین صابری حمد و صلوات...

السلام علیک ایها الامام المشتی!

کاش سمــت حــرمــت باز شــــود پنجـــره هــا

بــاز از دوریـــت افتـــاده بـــه کـارم گـــــره هــا

 

پی نوشت:

حالا قرار گذاشته ام با دلم که این چسـب لعنتی از مـال و مقـام را فقط بخاطر تو بکنم از این ویرانـه ی خراب آباد خرابات...

ابر بارنده٬آی باران شتابنده!

در ازدحام حقد و حسد و کینه ی دندانهای تیز بدخواهان فقط به خودت دل خوش دارم.پدر مهربانم مرا ببخش٬مرا نیز ببر...اگر تو بخواهی می شود از ته چاه هم عزیز شد.من در این شبهای روشن که کوچه های دلم را برای شادباش زادروز تو ریسه کشیده ام با بالی شکسته و جا مانده از تمام مرغابی های کوچ کرده از سرزمین دلبستگی ها سجاده ای می اندازم به وسعت تمام دلتنگی ها...مرا در رکاب فرزندت قرار بده و جانم را در بستر مگیر.به کرمت چشم امید دارم آقا جان! دست خالی برم نگردان!

یابن الزهرا سلام الله عزیز دل مادرم زهرا...

ستاره درخشان

شهید صیاد شیرازی می فرمود: زمانی که در کرمانشاه خدمت می کردم، یک روز، دو نفر وقت گرفتند و آمدند به ملاقات من. هر دوی آنها هم کرمانشاهی بودند.

گفتند که فلانی ما متوجه شده ایم که شما متدینید، خیلی به اسلام علاقه دارید و نماز می خوانید.اجازه می دهید که ما شبها برای این سربازها و درجه دارها یک ساعت، دو ساعتی جلسه معارف اسلامی بگذاریم؟ ما مطالعاتی داریم.

گفتم:" خوب است.منتهی اگر ضد اطلاعات بفهمد حساب ما را می رسد! زیاد نگویید و فقط داخل گروهان باشید".

در عرض یک ماه که اینها کار کردند، تمام آتش بار ما نماز خوان شدند.

آن هم فقط با یکی دو ساعت کلاس معارف اسلامی!یکی از آن دو نفر شهید سید محمد سعید جعفری بود...

پی نوشت:

 با یـادت ای سپیده چه شبها که داشتیم /در باغت ای امید چه گلها که کاشتیم

زادیــم با ولای تــــو مــردیــم با غمـــت/میــراث آرزو به جــــوانــــــان گــذاشتیــــــم

یا دائم الفضل...

دخیـل بنـد نعلیــن یـل ام البنیــن هستـــم!

 

شخصی در محضر زنده‌یاد علامه امینی رحمه‌الله این سوال را مطرح نمود که:

اگر کسی به حضرت عباس معتقد نباشد یا در دل به اوعلاقه و محبتی نداشته باشد، آیا ایمانش ناقص است؟!

علامه پس از شنیدن این سخن، سخت ناراحت شد و با اینکه کسالت داشت و روی تخت دراز کشیده بود، به زحمت نشست و فرمود: «ای مرد! حضرت اباالفضل علیه‌السلام که سهل است؛ اگر کسی به بند کفش من هم که نوکری از نوکران حضرت اباالفضلم، کوچکترین اهانت و کم‌توجهی کند، کافر است و به خدا سوگند با صورت در آتش جهنم خواهد افتاد...».

پی نوشت:

-دخیلت بستم آقا بدجور

هــارون مکـــی هــا...

یا جعفر بن محمد ایها الصادق

خـاک شلمچـه،خـاک فـکه ،خـاک مجنـون
امــواج سبــز و آبـــی ارونــد و کــــارون
صــد طایفـه بگـذشته از جــان دیــده آری
هــارون مــکی هــا فـــراوان دیـــده آری
جمعــی بسیجــی بــود اگــر پــروانه تــو
آتـش نمـی زد خصــم بــر کاشــانــه تــو

نمیدانم شاید نشه گفت پی نوشت:

-شادی ارواح طیبه 92 شهیدی که این روزها میهمانمان هستند حمد و صلوات.

- امام صادق عليه السلام فرمود : كسي كه در راه خدا كشته شود، خداوند هيچ يك از گناهان او را به روي او نميآورد.

-با صدای گرفته می ‌گفت:
- «من همشو خوردم»گاز شيميايی را می ‌گفت. حالتی شده بود كه درعمل دم نايژک های ريه تاول می ‌زد و در بازدم تاولها پاره می ‌شد. همه در حال رفتن بودند، مالک از روی تخت بلند شد، از آن دور داد می ‌زد:«فرمانده ، فرمانده قايقم را زدند.» او كه فقط آبريزش چشم و بينی داشت همان شب شهيد شد و بقیه بچه ها هم همين طور. نوبت نعمت رسيده بود. دكتر كه گوشی را از پشتش برداشت. آهی كشيد و گفت:«نعمت هم بيش از 48 ساعت ديگه زنده نمی ‌مونه»به دلیل حاد بودن جراحت نعمت الله، او را ممنوع از نوشیدن آب کردند ولی او از شدت تشنگی زجر می کشید نمی توانست صحبت کند قلم کاغذ خواست بعدش نوشت:  *جگرم سوخت، آب نیست؟   شادی روح شهیدنعمت الله ملیحی حمد و صلوات

پوتین های خاکی که فرشته ها آنرا واکس می زدند

ساعت 2 نيمه شب بود . استوار محمودي براي بازديد از وضعيت انضباطي سربازها وارد آسایشگاه شد. جلوي يكي از تخت ها يك جفت پوتين واكس نشده را دید،جلو رفت و با صدای بلند در حالي كه محكم پتو را از روي سرباز كنار  می زد گفت:یالا پاشو! چرا پوتين هايت را واكس نزدي؟
سرباز يكدفعه از خواب پرید، بر روي تخت نشست و همان طور كه سرش را پايين انداخته بود، عذرخواهي کرد و آرام گفت : شرمنده ام! دیروقت از منطقه جنوب به پایگاه رسیدم  و چون خانواده ام به شهرستان رفته بودند براي اينكه مزاحم كسي نشوم، به آسايشگاه آمدم و وقتي همه را در خواب ديدم، نتوانستم واكس را پيدا كنم.

استوار احساس کرد که صدا بسيار آشناست. ناگهان متوجه شد كه ايشان سرهنگ بابايي فرمانده پايگاه هستند.

 استوار با شرمساری فراوان از ايشان عذرخواهي کرد ولي شهيد بابايي با گشاده رويي گفت:
برادرجان! شما به وظيفه خود عمل كرده ايد. من هم بيشتر از هر كسي خود را موظف به رعايت مقررات مي دانم.
 

پی نوشت:

اولین وظیفه مدیر در نظام اسلامی اطاعت از قانون  و انضباط اداری  برای خود است.

یقه سفیدها انحرافی را ایجاد کردند که اصلاح آن بعید به نظر می رسد.افرادی با ظاهر موجه،ادعای  دین و ادای دینداری و رفتار اشرافی و طاغوتی...

اگر شهدا نبودند شاید حالا کسی باور نمی کرد بتوان در شرایط بحران و مدیریت کلان مدیرانی را دید که به شدت ساده زیست و بی آلایش باشند. این روزها بی اخلاقی، سخن چینی،تهمت ،حسادت،جناح بازی،عدم توجه به وضعیت معیشت مردم،ابزار قراردادن دیگران و ... از بدیهیات زندگی اداری شده.البته نباید فراموش کرد که شهدا در عین ساده زیستی و نجابت ،اقتدار خود را داشتند و چنان در قلب های سربازان خود جا داشتند که حالا حماسه هایشان در دانشگاههای نظامی دنیا تدریس می شود.

مرد نکونام نمیرد هرگز...

 

بى سيم صدا مى كند:

- محمد،محمد، حسين... محمد، محمد، حسين.

اسم حاج حسين شش سال كُدِ فرماندهى لشكر بود. حالا هم كه حاجى شهيد شده، كد را عوض نكرده اند. ولى صدا ديگر صداى حاج حسين نيست. مى زنم زير گريه. حسن آقايى مى گويد «چرا گريه مى كنى؟ گوشى رو بردار.»

...

 پی نوشت هدیه به کسی که خودش میداند منظورم اوست:

- لااقل اندکی تامل کن که اگر یک روز اینجایی که الان قرار داری ،نباشی حرمتت حفظ شود.

-خیلی حرفها را برای تو نوشتم اما پاکشان کردم چون کسی که با رزق و روزی دیگران بازی میکند...

- انشالله تا آخرین نفس برای خدا خواهیم جنگید، ما نازکی گردنمان را برای خنجر دشمن آماده کرده ایم.

گزینش

مصاحبه ی اعتقادی هر نفر حداقل یک و نیم ساعت به طول می انجامید و آنقدر فضا سنگین و سوالات پیچیده بود که هر یک ربع ساعت فرد از مصاحبه گر اجازه می گرفت،می آمد بیرون،آبی به سر و صورتش میزدو باز برمیگشت.وقتی تو را صدا زدند دلم هری ریخت ،گفتم خدا بهت رحم کنه.بیست دقیقه نگذشته بود که دیدم فرد مصاحبه کننده پریشان از اتاق آمد بیرون ،آبی به صورتش زد و برگشت. ربع ساعت نگذشته بود که از اتاق زد بیرون با چشمان خیس.صورتش را شست و دوباره برگشت.نمی دانم چه اتفاقی افتاده بود فقط اینکه بیچاره اش کرده بودی،آن روز مصاحبه ها ناتمام ماند و همه مات و مبهوت از این ماجرا.مدتها بعد که ماجرا را از تو پرسیدم گفتی از مادرمان زهرا سلام الله پرسیده بود!!!آخرش هم نرفتی اما کار خودت را کردی...

پی نوشت:

- من هم نرفتم اما تفاوت من با تو این بود که من لیاقتش را نداشتم.

-روزگار همه ما را گره زد، کاش به جای اینکه چند نفر در یک نفر باشیم،یک نفر در چند نفر بودیم! یکی میجنگید،یکی درس میخواند،یکی دنبال معیشت بود،یکی دنبال خیرو...

 - خدا را شکر در این تنگنای روزگار عزیزانی دارم که مصداق جبال راسخ اند در عصر ظهور...

رشته ای بر گردن ام افکنده دوست...

ساعت 8 شب بود که جهانبخش بهم زنگ زد و قرار ساعت 10 را سر کوچه دارالشفاء گذاشت.باز هم خاطرات شیرین و دلگیرآن روزها برایم تکرار شد. از ابتدای کوچه که وارد می شوی انگار زمان تو را به روزهای رحلت پیامبر در مدینه میبرد و هیجده قدم که بر میداری می رسی به درب بیت الاحزان!

اینجا تاروپود فرشهایش آمیخته شده با اشکهای شهیدان.همانجایی که شهید احمد سالمیان می نشست نشستم. عطر صدای شهید خالصی و حاج بهزاد را از عمق جانم می شنوم.صدای هق هق سید مجید،محسن کشفی،عبدالوحید رضایی،حمید و رضا شاهنده،صحرایی و... را می شنوم.حالا جهانبخش تنها کسی است که از آن زمان برایم مانده.روزگاری که ما خیلی کوچک بودیم وآنها خیلی بزرگ و حالا من ذره ام و آنها خورشید...فقط میگویم شب رویایی و شیدایی بود امشب.چایی و اشک و خاطرات اون روزها و صدای گرم سید یوسف که حالا مهمان ارباب است...

پی نوشت:

- دارالشفاء یا همان بیت الاحزان حضرت زهرا سلام الله علیها، دوتا اتاق کوچک است نرسیده به میدان وزیری،که مداح و میاندار و گریه کن و سینه زنش همه شهید شده اند و عکس خیلی هاشان در قابهای قدیمی کوچک و بزرگ دورتا دور اتاقها چیده شده اند.حدود سی سال است جمعه ها دو سه ساعت قبل از اذان مغرب دعای سمات میخوانند.

- برای کسی که یکبار از همه چیز دل کنده و رفته ،شاید کمی ساده تر به نظر بیاید اما اینطورهم نیست، امشب از همه شان خواستم دلم را از اینجا بکنند و ببرند برای دفاع از حریم عمه سادات...

- حتماً حتماً دارالشفاء بروید.اگر میخواهید بوی شهدا و امام زمان را استشمام کنید دارالشفاء بروید...