دسته گل ها دسته دسته می روند از یادها، فرهادها...

در گرماگرم عملیات ، دیدم «فرهاد نصیری قره چه داغی» از کمر تاشده و روی زمین زانو زده.
گلوله دوشکا پهلویش را پاره کرده بود.
به پشت روی زمین خواباندمش و گفتم:«فرهاد جان لبخندی بزن که من با دوربین خودت یک عکس یادگاری قبل از شهید شدنت بگیرم» ...
با گریه می گفتم دوشکا و چهارلول برای زدن هلی کوپتر است و هواپیما ، نه آدمی زاد. خون زیادی از او می رفت.به پشت روی زمین خواباندمش،گل های صورتش رابا باقیمانده ی شربت آبلیمویی که درقمقمه ام داشتم،شستم که خاک های کنار سرش را به گل نشاند.
صدایش کردم:
- فرهاد! فرهاد!.......
دو پلک خسته و ناتوانش را باز کرد. خجالت می کشیدم به چشمانش نگاه کنم.
پی نوشت:
با توکل به خدا و یاری شهدا و همکاری دوست خوبم آقا علیرضا ،مصاحبه و ثبت خاطرات شفاهی یک شیرمرد را آغاز کردیم.هرچند جای یک دوربین مناسب خالیه اما با همین امکانات موجود کار را شروع میکنیم.امیدوارم خدا به نتیجه ی کار برکت عطا کنه.








