رفقایش می گفتند وقتی برای شناسایی رفته بودند،در کمین بعثی ها گرفتار شدند.برگشت و به بچه ها گفت شما بروید من باید بمانم. می گفتند تا چند روز وقتی از دوربین دیدگاه نگاهش می کردیم، آرام خوابیده بود و باد موهایش را تکان می داد.

اما مادر هنوز حرفهای آنها را باور نمی کرد...

مادر بود و عکسی کوچک از مرتضی...

-------------------

پی نوشت: صلی الله علی روحک و بدنک