تقدیم به مادران مفقودین

رفقایش می گفتند وقتی برای شناسایی رفته بودند،در کمین بعثی ها گرفتار شدند.برگشت و به بچه ها گفت شما بروید من باید بمانم. می گفتند تا چند روز وقتی از دوربین دیدگاه نگاهش می کردیم، آرام خوابیده بود و باد موهایش را تکان می داد.
اما مادر هنوز حرفهای آنها را باور نمی کرد...
مادر بود و عکسی کوچک از مرتضی...
-------------------
پی نوشت: صلی الله علی روحک و بدنک
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 10:48 توسط آزادی
|