شمشیر در جبهه

از ناحیــه پای چپ معلول بــود !
سال 61 و در عملیـات مسلم ابن عقیـل در اثر اصابـت ترکش دست
چپــش از کتــف جدا شد و بــه پشت جبهه برگشت.
همه میگفتنــد عبدالرزاق حالا حالاها به جبهه برنمیگــردد
اما 15 روز بعـد بـا آستیــن خالی در دوکوهه روئیــت
شد !
3 ماه بیشتــر از قطع دست چپش نمیگذشت که تیــر دشمن
بــه گردنش اصابــت کرد و باز مجــروح شد !
دوبـاره عبدالـرزاق آمد و ایــن بار توی مقر قلاجه
همه را حیــرت زده کرد.
با آستیــن خالی و شمشیــر به کمــر، در حالی که
پرچــم سرخی
به دست داشت !
در یکـی از عملیات ها تیــربار چهارلول دشمن امــان
همه را بریــده بود.
وقتــی روی خاکریــز قفل میشد مثل موریانــه
خاکریــز را کوتاه میکرد و
تلفات میــگرفت. برای رسیــدن به تیربار دشمن بایــد
از باتلاقی که
بیــن ما و دشمن بــود میگذشت و رد شدن از ایــن همه
گل و لای
به ایــن راحتی نبــود.
نارنجک به کمــر و شمشیــر به دست حرکت کرد و دقایقی
بعد تیــربار دشمن خاموش شد و عبــدالرزاق هم افتاد.
کسی نفهمیـد چه شد اما همه میگفتنــد این بار
شمشیــر به کار آمد!
پی نوشت:
برخی اوقات آنقدر غرور برم می دارد که فکر می کنم برای خودم کسی هستم حال آنکه هیچ هم نیستم.
بعضی ها در اطرافمان هستند که شاید خیلی دست کمشان میگیریم اما آن هنگام که شیپور عمل نواخته می شود تازه می دانیم که فرق ما از زمین تا آسمان است.
غیرت به تن سالم نیست!
هدیه به روح مطهرش حمد و سه صلوات!