روضه های مجید...

هر وقت از جستجو برمی گشتیم، قمقمه من خالی بود اما قمقمه مجید پر بود، لب به آب نمی زد، انگار دنبال یک جای خاص بود.
نزدیک ظهر روی تپه کوچک در فکه نشسته بودیم، حالت مجید خیلی عجیب بود، با تعجب به اطراف نگاه می کرد، یکدفعه بلند شد و گفت: «پیدا کردم، این همون بلدوزره است!»، بعد هم سریع به آن سمت رفت.
در کنار بلدوزر یک خاکریز کوچک بود، کمی آن طرف تر یک سیم خاردار قرار داشت، مجید به آن سمت رفت، انگار اینجا را کاملاً می شناخت!
خاک ها را کمی کنار زد، پیکر دو شهید در کنار سیم خاردار نمایان شد، مجید قمقمه آب را برداشت و روی صورت شهدا ریخت، آب می ریخت و گریه می کرد و می گفت: «بچه ها ببخشید اون شب بهتون آب ندادم، به خدا نداشتم...».
مجید روضه خوان شده بود و ...
پی نوشت:
- شادی روح شهید مجید پازوکی حمد وصلوات...
- عمو کیوان از سوی یکی از دوستان دعوتم کرده بود برای یادواره شهدا،شب برنامه با وجود مشغله زیاد پیام دادم که اگه سر راسته بیام.پیام داد بله راست راستکیه!با علی آقا رفتیم.مراسم در نهایت سادگی ومعنویت بود اما من دنبال رزق خودم بودم.آخر مراسم بود و روزیم را گرفتم.گویا یکی از میزبانان پایگاه شهید حسین سیابانی بود...در یک لحظه بازگشتم به آن شب سرد زمستانی و خودروی بی ام و آلبالویی که پیکر حسین را 100 متر روی جاده آسفالت کشید...شادی روحش حمد و صلوات...
- خدا بخواهد زائر نهر خین هستم...
نزدیک ظهر روی تپه کوچک در فکه نشسته بودیم، حالت مجید خیلی عجیب بود، با تعجب به اطراف نگاه می کرد، یکدفعه بلند شد و گفت: «پیدا کردم، این همون بلدوزره است!»، بعد هم سریع به آن سمت رفت.
در کنار بلدوزر یک خاکریز کوچک بود، کمی آن طرف تر یک سیم خاردار قرار داشت، مجید به آن سمت رفت، انگار اینجا را کاملاً می شناخت!
خاک ها را کمی کنار زد، پیکر دو شهید در کنار سیم خاردار نمایان شد، مجید قمقمه آب را برداشت و روی صورت شهدا ریخت، آب می ریخت و گریه می کرد و می گفت: «بچه ها ببخشید اون شب بهتون آب ندادم، به خدا نداشتم...».
مجید روضه خوان شده بود و ...
پی نوشت:
- شادی روح شهید مجید پازوکی حمد وصلوات...
- عمو کیوان از سوی یکی از دوستان دعوتم کرده بود برای یادواره شهدا،شب برنامه با وجود مشغله زیاد پیام دادم که اگه سر راسته بیام.پیام داد بله راست راستکیه!با علی آقا رفتیم.مراسم در نهایت سادگی ومعنویت بود اما من دنبال رزق خودم بودم.آخر مراسم بود و روزیم را گرفتم.گویا یکی از میزبانان پایگاه شهید حسین سیابانی بود...در یک لحظه بازگشتم به آن شب سرد زمستانی و خودروی بی ام و آلبالویی که پیکر حسین را 100 متر روی جاده آسفالت کشید...شادی روحش حمد و صلوات...
- خدا بخواهد زائر نهر خین هستم...
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 21:32 توسط آزادی
|