به یاد سردار تفحص...

یه بچه کوچیک داشت که مریض بود. قسمت این بود. از همون موقع تولد کمی مشکل داشت.
خودش می گفت: "هی با خودم فکر میکنم کجای جنگ کم گذاشتم، که خدا این بچه را با این وضعیت به من داده."
بدنش در جنگ متلاشی شده بود. کم که هیچ، زیاد هم گذاشته بود. خیلی بیشتر از دیگران.
یک پا و کلیه اش رفته بودند و اندامش مملو بود از ترکش.
آن روز در زمستان 1375 بچه اش را آورده بود فکه. آورده بود وسط میدان مین. در آغوش گرفته بود و همنوا با زیارت عاشورایی که در محل شهادت شهیدان شاهدی و غلامی زمزمه می شد، می گریست.
می گفت: "اینو آوردمش اینجا بلکه به آبروی شهدا شفا بگیره."
این عکس را به یادگار از او و فرزند دلبندش گرفتم.
بعدها شهید مجید پازوکی تعریف میکرد:
"علی محمودوند می گفت خیلی می رفتم مشهد پابوس امام رضا (ع) و طلب می کردم که شفیع من بشه تا این بچه کوچولو شفا بگیره. یه شب که کنار پنجره فولاد نشسته بودم، آقا امام رضا (ع) اومد به خوابم. ذوق کردم. خوشحال شدم. آقا بهم گفت:
"اگه بهت بگم این مصلحت خداست که بچه تو این جوری باشه، باز هم التماس میکنی؟"
و از اون روز به بعد دیگر علی چیزی نگفت."
سالها گذشت و 22 بهمن 1379 مین والمری در فکه گل کرد و علی هم پیوست به یاران شهیدش.
چند سالی بیشتر طول نکشید که بچه کوچولیش هم رفت پیش بابا.
پی نوشت:
شادی ارواح طیبه همه جستجوگران نور علی الخصوص شهیدان پازوکی و محمودوند حمد و صلوات.
امشب می خواستم به مناسبت شهادت شهید کاظمی مطلبی بنویسم ،شاید خود شهید کاظمی هم راضی به این هدیه بود.شهدا بعد از شهادتشان هم خاضعند.شادی روحش حمد و صلوات.
خیلی حرفها همیشه برای نگفتن باقی می ماند.محمودوند آنقدر مرد بود که در تنگنای شدید مالی حاضر نشد جستجوی استخوانهای شهدا را ترک کند.فقط همین!