السلام علی الخد التریب...

سرش را انداخته بود پائين، مى آمد. از لا به لاى تاريكى پشت نخل ها.
صبر كردم تا برسد «آقا قبول باشه. ما رو هم دعا بفرمايين...».
من و من كرد «نه... مى دونى من...».
«آقاجان! وقتى آدم سرشو مى ذاره زمين گريه مى كنه، خاك گل ميشه مى چسبه به صورتش.»
دستش بى اختيار رفت روى صورتش. خنديد.
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 1:56 توسط آزادی
|