مرتب از این پهلو به آن پهلو می شوم اما انگار از خواب خبری نیست...

چند شب است که یادت خوابم را ربوده...یادت افتاده ام

همان ظهر گرمی که دو نفری در خیابان قدم می زدیم و سنگ کوچکی که با تیپای ما همراه بود و همراهمان.

گویی هردو آمده بودیم تا حرفهای آخرمان را بزنیم.

از تنهایی گله کردم و تو با آن لبخند پر کنایه ات گفتی تنها که می شوی تازه می شوی مثل اربابت در قتله گاه،مثل مادرت در کوچه ها،مثل بابایت در کوفه و...

و من حرف آخرم را زدم...

به چشمهایت خیره شدم و حرفی که در قلبم سنگینی می کرد...

گفتم راستی تا حالا فکر کردی که چقدر اسمت زیباست"محسن زهرایی"!!!...

اشک درچشمان هردویمان جمع شد و به اندازه یک روضه گریه کردیم...

حالا دلتنگ آن روزهایم و جای خالی تو تنها رفیق این روزهای من است...