<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>منتظر قائم آل محمد</title>
<link>https://mogham.blogfa.com</link>
<description>یک گام بسوی آغاز</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 04 Apr 2015 18:24:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>احضار آسمانی...</title>
<link>https://mogham.blogfa.com/post/236</link>
<description>خبر را تلفنی به من دادند.فرمانده نیروی هوایی سپاه احضارم کرده بود.من با احمد خیلی رفیق بودم.همیشه به هم تلفن می زدیم.حال هم را می پرسیدیم.خیلی راحت بودیم با هم. احضار، نشان می داد که باید خودم را آماده ی یک برخورد جدی بکنم، اتفاقاً وقتی وارد اتاق احمد شدم، دیدم او پشت به در دارد.سلام کردم. جوابم را به آرامی داد. این هم نشان می داد که اوضاع تا چه حد جدی است و می بایست فعلاً رفاقت را به فراموشی بسپارم.</description>
<pubDate>Sat, 04 Apr 2015 18:24:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mogham</dc:creator>
<guid>mogham.blogfa.com/post/236</guid>
</item>
<item>
<title>نماز عباس ریزه از بیمارستان سوسن تا بیمارستان سامان!</title>
<link>https://mogham.blogfa.com/post/235</link>
<description>موقع آن بود که بچه ها در اطراف بیمارستان سوسن قصر شیرین عملیاتی انجام دهند. همه از خوشحالی در پوست نمی گنجیدند. جز عباس ریزه که چون ابر بهاری اشک می ریخت و مثل کنه چسبیده بود به فرمانده که تو رو جان فک و فامیلت مرا هم ببر، بابا درسته که قدم کوتاهه، اما برای خودم کسی هستم. اما فرمانده فقط می گفت: «نه! یکی باید بماند و از چادرها مراقبت کند. بمان بعداً می برمت!» عباس ریزه گفت: «تو این همه آدم من باید بمانم و سماق بمکم!» وقتی دید نمی تواند دل فرمانده را نرم</description>
<pubDate>Tue, 03 Mar 2015 05:00:58 +0330</pubDate>
<dc:creator>mogham</dc:creator>
<guid>mogham.blogfa.com/post/235</guid>
</item>
<item>
<title>نشانی از بی نشانی...</title>
<link>https://mogham.blogfa.com/post/234</link>
<description>«معراج شهدا» شلوغ بود. سالن پر بود. جمعيت كم بود، ولى آنچه بيشتر به چشم مى آمد، تابوت هاى چوبى پيچيده در پرچم سه رنگ جمهورى اسلامى بودند. هر ساعت، خانواده اى مى آمد. پدرى و مادرى، برادرى و خواهرى، آرام مى گريستند، ولى صدايشان مى آمد. از بدو ورود به سالن، سراسيمه مقواهاى نصب شده روى تابوت ها را مى خواندند و گمشده خويش را مى جستند. خانواده اى وارد شد، مادرى و پدرى. برادرهاى شهيد هم بودند. تابوت را كه در رديف بالايى، رو به سقف بود، پايين آوردند.</description>
<pubDate>Sat, 23 Aug 2014 03:08:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mogham</dc:creator>
<guid>mogham.blogfa.com/post/234</guid>
</item>
<item>
<title>شهیدی از جنس باران...</title>
<link>https://mogham.blogfa.com/post/233</link>
<description>روز آخر نگاهی به صورتم انداخت و گفت از خدا خواسته ام یک بار به جای سیدالشهدا علیه السلام ،یک بار به جای حضرت عباس علیه السلام ،یک بار به جای علی اکبر علیه السلام ،یک بار به جای حضرت قاسم علیه السلام و... شهید شوم. .... دومین روز بهار بود و عملیات کربلای 5 ، شده بود راننده لندکروز حامل بنزین وهواپیمای عراقی شاید نقش حرمله را بازی می کرد .هواپیما چرخی زد و راکت را به سمت لندکروز پرتاب کرد.راکت هواپیما و تانکر بنزین چنان شعله هایی را برافروخته بود که از آن</description>
<pubDate>Fri, 08 Aug 2014 20:48:41 +0330</pubDate>
<dc:creator>mogham</dc:creator>
<guid>mogham.blogfa.com/post/233</guid>
</item>
<item>
<title>از نیل تا غزه!</title>
<link>https://mogham.blogfa.com/post/232</link>
<description>بنی اسرائیل نمیداند که اگر تمام کودکان فلسطین را هم بکشد باز هم مادری فرزندش را در سبد خواهد گذاشت و خدا او را بزرگ خواهد کرد آنقدر بزرگ که کاخ فرعونیان را فرو ریزد..! پی نوشت: -سگ ها شش توله می زایند، بلکه هم بیشتر؛ اما گوسفندان یک یا دو بره فقط... ولی می بینی که اراده خداوند بر این قرار گرفته که سگ های نجس العین به چشم نیایند و حلال ها بیش از همه، همه جا باشند... حالا سگها و گرگها سینه ی بره های معصوم را بدرند...</description>
<pubDate>Mon, 04 Aug 2014 02:21:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mogham</dc:creator>
<guid>mogham.blogfa.com/post/232</guid>
</item>
<item>
<title>طنین نازنین حاج احمد</title>
<link>https://mogham.blogfa.com/post/231</link>
<description>روز میــلاد امـام رضــــــا (ع) درجه ســـرتیپ دومــــی را گـرفت. همــه مــــا خـــوشحال شــــدیم امـا خـودش این طـــــور نبــود. یکی از دوستان پانزده روز قبل از پرواز آخر او برایمان تعریف کرد که حــــــــاج احمــــد با حســـــرت به کــــارت نگاه کرد و گـفت: «درجــه ســــــرتیپی را گــرفتم و به شهـــــــادت نرســـــیدم». پی نوشت: - برای پیگیری موضوعی اداری با یکی از همکارانم تماس گرفتم.در این اوضاع واحوال برایم قابل باور نبود.صدای پیشواز موبایل بیانات حاج</description>
<pubDate>Thu, 31 Jul 2014 15:00:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mogham</dc:creator>
<guid>mogham.blogfa.com/post/231</guid>
</item>
<item>
<title>احساس مهربانی...</title>
<link>https://mogham.blogfa.com/post/230</link>
<description>هي نگوييد التماس دعا من خودم کوله باري از دردم ميروم پيش ضامن آهو تا مگر رو سفيد بر گردم السلام عليک يا باران السلام عليک يا خورشيد! آمدم تا به گرمي لطفت قوتي گيرد اين دل سردم آه اي آشناي پرواز بال هر چه کبوتر عاشق در هواي زيارتت مولا مدتي ميشود که شبگردم! هي کبوتر خريدم و آقا نامه ام را به بالها بستم به شما که بهار آييني ،از:مني که تکيده و زردم خوش به حال تمام آنها که زائرت مي شوند آقا جان! من که بين تمام زائرات روسياهم،سياه،بد کردم تو ولي ضامن غريباني</description>
<pubDate>Wed, 23 Jul 2014 11:47:52 +0330</pubDate>
<dc:creator>mogham</dc:creator>
<guid>mogham.blogfa.com/post/230</guid>
</item>
<item>
<title>شهید دوازدهم!</title>
<link>https://mogham.blogfa.com/post/229</link>
<description>پدرش غسال بود و اغلب شهدا را غسل و کفن کرده بود. درمنطقه ی عملیاتی والفجر 6 که بودیم، هر وقت محمدرضا وارد چادر می‌شد، بچه‌ها به شوخی می‌گفتند: « بچه‌ی مرده شور ما اومده.» او هم در جواب می‌گفت: وقتی من شهید شدم، پدرم با آب گرم جنازه‌ی مرا غسل می‌دهد و با آب دیدگانش کفن بر تنم می‌پوشد، اما شما چی؟ آب سرد بر بدن‌تان می‌ریزند و داد جنازه‌تان را در می‌آورند. سالی که برای تفحّص شهدا به چیلات رفته بودیم.</description>
<pubDate>Sat, 12 Jul 2014 23:54:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mogham</dc:creator>
<guid>mogham.blogfa.com/post/229</guid>
</item>
<item>
<title>به فدای لب عطشان حسین علیه السلام</title>
<link>https://mogham.blogfa.com/post/228</link>
<description>ای یوســـف نیـــامــده پیــــراهنت کجــــاست؟ یعقــــوب را رهــــا مکــن، عطر تنت کجــاست؟ در ذره هـای خـــاک تــو را بوســـه می زنـــــم پایت کجاست؟دست و سر و گردنت کجاست؟ در یکی از عملیات‌های تفحص که در آستانه میلاد پیامبر اکرم(ص) بود، وقتی روی ارتفاعات قرار گرفتیم، به رسم معمول دست روی سینه گذاشتیم و گفتیم: «السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین و علی ابوالفضل العباس(ع) اخی‌ الحسین(ع)» کار را شروع کردیم.</description>
<pubDate>Mon, 07 Jul 2014 20:29:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mogham</dc:creator>
<guid>mogham.blogfa.com/post/228</guid>
</item>
<item>
<title>فرشته ای که کارگر انبار شد...</title>
<link>https://mogham.blogfa.com/post/227</link>
<description>بـرای سرکشـی بـه قسمـت انبـار رفتـه بـود ، رییـس انبـار کـه او را نمیشناخـت ، مـورد خطـاب قـرار داده بودش ، کـه بـا ایستادن و نگـاه کـردن کـاری از پیـش نمـی رود. او هـم دسـت به کـار شده بود و حسـابی کمـک کـرده بـود بعد از ظهر رئیس انبار از طرافیان او پرسـید کـه سـرباز کـدام دسـته است ؟! با فـرمانده اش صحبـت کنـید کـه او را بـه انبـار منتقـل کنـد. بنده خدا خبـر نـداشت کـه او &quot;حـاج حسیـن خـرازی &quot;فـرمانده لشـکر امـام حسـین (ع) اسـت .</description>
<pubDate>Sat, 05 Jul 2014 01:59:09 +0330</pubDate>
<dc:creator>mogham</dc:creator>
<guid>mogham.blogfa.com/post/227</guid>
</item>
</channel>
</rss>
